فاتک (15)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
پژمان ب فاتک ایگو: میل خودته، دوست داری کارت رو داشته باشی ایرادی نداره. فاتک دو دل هسته که کار خو ول بکنت یانه. شواسته بدون ایکه پولی از کسی بگنت ب خانواده خو کمک بکنت. ماه اولی که حقوق ایگفت، تصمیم ایهسته ب خونه شون کولر بخرت
پژمان به فاتک گفت: «میل خودته، دوست داری کارت رو داشته باشی، ایرادی نداره.» فاتک دودل بود که کارش را ول کند یا نه. میخواست بیآنکه از کسی پولی بگیرد به خانوادهاش کمک کند. ماه اول که حقوق گرفت، تصمیم داشت برای خانهشان کولر بخرد.
ولی وختی یک تا چرخ ب رسول و لباس ب خودی و بپ و مم خو ایخری خیلی زود پولی تموم بو. حتی پولی براش نموند تا یک تا کهنه شور ب مم خو بخرت تا توی ای هوای گرم مجبور نبشت لباسون وا دست بشورت. فاتک یه خورده فکر ایکه و ایگو: میخام کار بکنم. پژمان بغلش ایکه و ایگو: میل خودته من هیچوقت مجبورت نمی کنم کارت رو ول کنی. فاتک حس ایکه پژمان برخلاف میل دلِ خو گپ نزدن و اصلا دوست اینی زنش تو بایگانی کار بکنت.
ولی وقتی یک دوچرخه برای رسول و لباس برای خودش و پدر و مادرش خرید، پولش خیلی زود تمام شد. حتی پولی برایش نماند که یک ماشین لباسشویی برای مادرش بخرد تا توی این هوای گرم مجبور نباشد لباسها را با دست بشوید. فاتک کمی فکر کرد و گفت: «میخوام کار کنم.» پژمان بغلش کرد و گفت: «میل خودته، من هیچوقت مجبورت نمیکنم کارت رو ول کنی.» فاتک حس کرد پژمان برخلاف میل دلش حرف میزند و اصلاً دوست ندارد زنش توی بایگانی کار کند.
پژمان فکت ب دوستون صمیمی خو و چن تا بندریون مث ناخدا سورویی و یکی از همکارون کشمی ش که هرازگاهی شرفته کشم خونه شو دعوت ایکرده، حتی ب دکتر ناصر هم دعوت اینکرده چون ناصر میونه خوبی با آدمونی بکول خودی بی سروپا اینهه. صفتی که خیلی باعث دلخوری پژمان شبوده چون احساس شکرده فاتک و خانواده ش هم از نظر ناصر بی سرو پان. فاتک هم فکت ب خانواده مهرانگیز و زیبا دعوت ایکرده. مم فاتک خیلی خوشحاله ولی بپ فاتک نه. چون دکیکه ب دکیکه از مم فاتک شپرسیده یعنی هیچی پول نکد نادیت؟ و مم فاتک جوابی شداده: نه. زیبا چن تا نوار بندری ایوارده و با مهرانگیز و داداش و دخت ناخدا حسابی مجلس با چمک بندری گرم شوکرده. پژمان هم هی شپریده وسط و چمک شکرده ولی همه بهش خنده شاکرده. بکول ناخدا دکتر مث گا رو خرمن اَجکیدن. دکتر هم جواب شداده چیکار کنم این زیبا خانم رقص بندری بمن یاد نمی ده. زیبا ایگفت: سرکنگی بایه توی خونت باشه آغای دکتر. از همه بیشته رسول دلی از عزا درایوارد و کیسه ون خو پزاز آجیل و شکلات ایکرده. و هی ب مم خو شگفته: مه ای مواتن مه او مواتن. آخر شو که همه شاخاسته برن بپ فاتک جلو همه سِه ایکه و ایگو: آغای دکتر پی ما رسمن که... مم فاتک متوجه بو که الانن که بپ فاتک آبروریزی بکنت و فاتک شوِ هیش خو بزنت زیر گریخ، بهمی خاطر ایگو بله رسمن که دوماد بایه زیارت بریت. فاتک یک نفس راحتی ایکشی و بی بپ خو ایبوسی و آهسته تو گوشش ایگو: پول ایدادن غصه مخو.
پژمان فقط دوستان صمیمیاش و چند تا بندری مثل ناخدا سورویی و یکی از همکارهای قشمیاش را، که هر از گاهی به خانهاش در قشم میرفت، دعوت کرده بود؛ حتی دکتر ناصر را هم دعوت نکرده بود، چون ناصر، به قول خودش، با آدمهای بیسروپا میانهٔ خوبی نداشت؛ صفتی که پژمان را خیلی دلخور میکرد، چون حس میکرد از نظر ناصر فاتک و خانوادهاش هم بیسروپا هستند. فاتک هم فقط خانوادهٔ مهرانگیز و زیبا را دعوت کرده بود. مادر فاتک خیلی خوشحال بود، ولی پدر فاتک نه؛ چون دقیقهبهدقیقه از مادر فاتک میپرسید: «یعنی هیچ پول نقدی نمیدهد؟» و مادر فاتک جواب میداد: «نه.» زیبا چند تا نوار بندری آورده بود و با مهرانگیز و خواهر و دختر ناخدا حسابی مجلس را با رقص بندری گرم کرده بودند. پژمان هم مدام میپرید وسط و میرقصید، ولی همه به او میخندیدند. به قول ناخدا، دکتر مثل گاو روی خرمن جفتک میانداخت. دکتر هم جواب میداد: «چیکار کنم، این زیبا خانم رقص بندری به من یاد نمیده.» زیبا گفت: «"سرکنگی" (رقصِ شانه) باید توی خونت باشه، آقای دکتر.» از همه بیشتر رسول دلی از عزا درآورد و جیبهایش را پر از آجیل و شکلات کرد و مدام به مادرش میگفت: «من این را میخواهم، من آن را میخواهم.» آخر شب که همه میخواستند بروند، پدر فاتک جلوی همه سرفهای کرد و گفت: «آقای دکتر، پیش ما رسم است که...» مادر فاتک فهمید که الان است که پدر فاتک آبروریزی کند و فاتک شب عروسیاش بزند زیر گریه؛ برای همین گفت: «بله، رسم است که داماد باید برود زیارت.» فاتک نفس راحتی کشید، پدرش را بوسید و آهسته در گوشش گفت: «پول داده، غصه نخور.»
***
***
مم و دادای پژمان هر دو با فاتک روبوسی شوکرد. فاتک هم کلاس اینها و ب بپ و کاکای پژمان هردو ایبوسی. بعد ره طرف بی بی پژمان که روی صندلی چرخدار نشته و دست بی بی ایبوسی. بی بی پژمان خیلی خوشش هوند. خاله پژمان که انتظار ایهسته پژمان ب دختی بگنت وختی ششنوته که پژمان با زن خو نهوندن شیراز با سرعت از تهران ب خودی ایرسونده شیراز، یَه نگاه سردی ب فاتک ایکه و توی دل خو ایگو: دهاتی. بعدته هم توی مطبخ آهسته ب پژمان ایگفت: اینهمه دختر خوشگل تو فامیل بود رفتی این دهاتی رو گرفتی؟ و کهکه ایزه زیر خنده. پروین دادای پژمان ایگو: علف باید ب دهن بزی شیرین باشه خاله جون.
مادر و خواهر پژمان هر دو با فاتک روبوسی کردند. فاتک هم بیتکلف پدر و برادر پژمان را بوسید. بعد رفت طرف مادربزرگ پژمان که روی صندلی چرخدار نشسته بود و دست مادربزرگ را بوسید. مادربزرگ پژمان خیلی خوشش آمد. خالهٔ پژمان، که انتظار داشت پژمان دخترش را بگیرد، وقتی شنید پژمان با زنش دارد به شیراز میآید، با سرعت خودش را از تهران به شیراز رساند. نگاه سردی به فاتک انداخت و توی دلش گفت: «دهاتی.» بعدتر هم توی آشپزخانه آهسته به پژمان گفت: «اینهمه دختر خوشگل تو فامیل بود، رفتی این دهاتی رو گرفتی؟» و زد زیر قهقهه. پروین، خواهر پژمان، گفت: «علف باید به دهن بزی شیرین باشه، خالهجون.»
بعد از یک هفته فاتک با همه کمرویی ش با خانواده پژمان خیلی صمیمی بو. بخوصوص بی بی پژمان. چون فاتک و بی بی هردوتا سحر خیز هسترن و دوتایی شانشته توی مطبخ واهم گپ شازده و چایی شاخرده. یکی دو دفه هم فاتک ب بی بی وا صندلی چرخدارش ایبرد صحرا و شیگردوند. بی بی هم جلو همه شو ایگفت: خدا خیرت بده دخترم خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم، دلم باز شد. دوهفته بعد خانواده پژمان عروسی مفصلی راه شوکردید. و چن روز بعد پژمان ب فاتک ایسید و ماه عسل رفتن پی فامیلون خو توی ایل قشقایی.
بعد از یک هفته فاتک با همهٔ کمروییاش با خانوادهٔ پژمان خیلی صمیمی شد؛ بهخصوص با مادربزرگ پژمان. چون فاتک و مادربزرگ هر دو سحرخیز بودند و دوتایی توی آشپزخانه مینشستند، با هم حرف میزدند و چای میخوردند. یکی دو بار هم فاتک مادربزرگ را با صندلی چرخدارش بیرون برد و گرداند. مادربزرگ هم جلوی همه گفت: «خدا خیرت بده دخترم، خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم، دلم باز شد.» دو هفته بعد خانوادهٔ پژمان عروسی مفصلی راه انداختند و چند روز بعد پژمان فاتک را برداشت و برای ماه عسل رفتند پیش قوم و خویشهایش در ایل قشقایی.
وختی برگشتن بندر یه شو پژمان ب فاتک ایگو: دلت نمی خواد درس ت رو ادامه بدی؟ فاتک فکر ایکرد که اگه درس بخونت مجبورن کار خو ول بکنت و ناتونت ب خانواده خو کمک بکنت. هنوز توی ای فکره که یک تا کولر ب خانواده خو بخرت. فاتک نگاهی ب پژمان ایکرد و ایپرسی تو دلت بچه نمی خواد؟ پژمان جواب ایدا: چرا من خیلی دوست دارم یه دختر داشته باشم. فاتک ایگو: منم خیلی بچه دوست دارم. پژمان با ایکه آدم با انصافی هسته ولی خیلی دلی شواسته زنش مدرک ایبشت. پژمان ب فاتک ایگو: بیا اینجا. فاتک هوند نشت روی مبل کنار پژمان. پژمان ایزه رو زانو خو و ایگو: نه، بشین اینجا. فاتک واخنده نشت روی زانوی شوخو و پژمان ایگو: حیفم میاد با این هوشی که تو داری بیفتی به بچه داری. پژمان بیشته بخاطر خودی شخاسته فاتک درس بخونت و مدرک بگنت. ولی متوجه هسته که فاتک هم خیلی باهوشن و اگه تصمیم بگنت اتونت خیلی خوب درس بخونت.
وقتی به بندر برگشتند، یک شب پژمان به فاتک گفت: «دلت نمیخواد درست رو ادامه بدی؟» فاتک فکر کرد که اگر درس بخواند مجبور است کارش را ول کند و نمیتواند به خانوادهاش کمک کند؛ هنوز توی این فکر بود که برای خانوادهاش یک کولر بخرد. فاتک نگاهی به پژمان کرد و پرسید: «تو دلت بچه نمیخواد؟» پژمان جواب داد: «چرا، من خیلی دوست دارم یه دختر داشته باشم.» فاتک گفت: «منم خیلی بچه دوست دارم.» پژمان با اینکه آدم باانصافی بود، خیلی دلش میخواست زنش مدرک داشته باشد. پژمان به فاتک گفت: «بیا اینجا.» فاتک آمد و روی مبل کنار پژمان نشست. پژمان دستی به زانویش زد و گفت: «نه، بشین اینجا.» فاتک با خنده روی زانوی شوهرش نشست و پژمان گفت: «حیفم میاد با این هوشی که تو داری بیفتی به بچهداری.» پژمان بیشتر به خاطر خودش میخواست فاتک درس بخواند و مدرک بگیرد؛ ولی میدانست که فاتک هم خیلی باهوش است و اگر تصمیم بگیرد میتواند خیلی خوب درس بخواند.
رحمون موتور خو پارک ایکه و در ایزه. مم فاتک که تو جونشور مشغول شوشتن لباسونه وا دو هوند دم در و ایپرسی: که ن؟ از وختی فاتک هیش ایکرده از ترس رحمون در لحه از داخل شابسته. رحمون صداخو کلفت ایکرد و ایگو: من مامور بَرکم. فاتک از هم تَن صدای رحمون بی ای ششناخت و هم از خملی گپ زدنش. و ایفهمی که خودشن. از ناچاری در وازایکرد و ایگو: کم پیدایی آغا رحمون؟ رحمون جواب ایدا: وختی بی ما تحویل ناگری بیام چه بکنم؟ مم فاتک جوابش ایدا: خونه خوتن آغا رحمون. رحمون نشت رو حصیر و ایگو: یک تا چایی هاده که خیلی سرم درد نکردن. بپ رحمون از داخه سرا در هوند و ایگو: سلام رحمون. رحمون جواب ایدا: سلام خالو کمبر، چهمت چطورن؟ بپ فاتک جوابش ایدا: خیلی خوبن حالا همه جا اگینم. رحمون وا خنده ایگو: یادتن با پا تهوند تو سفره و ایزه زیر خنده و ایگو: خاله بدو که تمباک برات امواردن. و یک ورک دفتر که لاش ب اندازه یک تا کلیون تمباک ایپیچیده ایداد بار مم فاتک. رحمون چن تا پک ایزه ب کلیون و ایپرسی: چطوکان که هردفه مه اتام فاتک ب خودی کایم اکنت؟ بپ فاتک بی خبر ازهمه جا ایگو: فاتک شو ایکه ره. مث ایکه تابُک بزنن تو سر رحمون. رحمون کلم کلیون ایکوبی رو حصیر و ایگو: آخری کار خو اتکرد کور نکبت، چکک پول اتگفت بی دخت شو اتداد؟ بپ فاتک خرس توی چهمی جم بو و ایگو: هیچی بخدا، وا یک تا سرحدی شوایکرد که یک کنی پول اینداد. رحمون بلن بو یک تا لات ایزه زیر فلاسک چایی و غار ایزه مگه ب ای یارو نگینم و صحرا ره... (ادامه ایهه )
رحمون موتورش را پارک کرد و در زد. مادر فاتک که توی حمام مشغول شستن لباسها بود، دواندوان آمد دم در و پرسید: «کیه؟» از وقتی فاتک عروسی کرده بود، از ترس رحمون درِ خانه را از داخل میبستند. رحمون صدایش را کلفت کرد و گفت: «من مأمور برقم.» مادر فاتک، هم از طنین صدای رحمون و هم از لحن مستانهاش، او را شناخت و فهمید که خودش است. از ناچاری در را باز کرد و گفت: «کمپیدایی آقا رحمون؟» رحمون جواب داد: «وقتی تحویلمان نمیگیرید، بیایم چه کنیم؟» مادر فاتک جوابش را داد: «خانهٔ خودت است آقا رحمون.» رحمون روی حصیر نشست و گفت: «یک چای بده که سرم خیلی درد میکند.» پدر فاتک از توی اتاق بیرون آمد و گفت: «سلام رحمون.» رحمون جواب داد: «سلام خالو کمبر، چشمت چطور است؟» پدر فاتک جوابش را داد: «خیلی خوب است؛ حالا همهجا را میبینم.» رحمون با خنده گفت: «یادت هست با پا رفتی توی سفره؟» و زد زیر خنده و گفت: «خاله، بیا که برایت تنباکو آوردهام.» و یک برگ کاغذ دفتر را، که لایش به اندازهٔ یک قلیان تنباکو پیچیده بود، داد دست مادر فاتک. رحمون چند پک به قلیان زد و پرسید: «چطور است که هر دفعه من میآیم، فاتک خودش را قایم میکند؟» پدر فاتک، بیخبر از همهجا، گفت: «فاتک شوهر کرد و رفت.» انگار آجر زدند توی سر رحمون. رحمون سرِ قلیان را کوبید روی حصیر و گفت: «آخرش کار خودت را کردی، کورِ نکبت! چقدر پول گرفتی و دخترت را شوهر دادی؟» اشک توی چشمهای پدر فاتک جمع شد و گفت: «هیچی، به خدا! به یک سرحدی شوهرش دادند که یک قران هم پول نداد.» رحمون بلند شد، لگدی زد زیر فلاسک چای و داد زد: «وای به حالش اگر این یارو را ببینم!» و رفت بیرون... (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد