فاتک4
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
فاتک نه از لباس خودی خجالت شکشی نه از لباس کهنه مم و
بپ خو. فاتک ب خودی ایگفت مه و خانواده م نرفتیم خونه فیصل که خجالت بکشیم
ایشون هوندن خونه ما و بهترن همی طورکه هستیم بی ما بگینن چون اگه کرار
بشت از همی حالا بی همدگه گول هادیم ف
ایده ای اینین. فکت یک چیزی خیلی اذیتش شکرده: خیلی دلش شخاسته از مهمونون پذیرایی بکنت ولی بجز چایی هیچی شونهه که جلو مهمون بنوسن.
مم فیصل رو ایکرد بطرف مم فاتک و ایگفت: پُس گُلِ ما، آغا فیصل که معرف
حضور فاطی هستن اظهار علاقه ایکردن که ب فاطی نشون بکنت تا اگر با هم ب
توافق رسیدن، باهاش عروسی بکنت. در صورتی که فیصل همی چن دکیکه کبل زنگ
ایزه و ب دادای خو سفارش ایکرد که هرطور بودن همی امشو کرار و مدار عروسی
بنوسن. و دادای فیصل هانیه، ب دروغ ایگو که دوستش شراره از شیراز زنگ ایزد.
مم فاتک نگاهی به بپ فاتک ایکرد و بپ فاتک بلافاصله ایپرسی چکک تواتن
هادی؟ مم فیصل مث یک مشتری حرفه ای سوال بپ فاتک ب خودی بر ایگردوند و
ایگفت: مبلغ شو شما تعیین بکنی. چکک حاضر تاواتن و چکک غایب. بپ فاتک نگاهی
ب مم فاتک ایکرد و مم فاتک ایگفت: خودتو ادونی که ما همی یک تا دخت
موهستن. مم فیصل جواب ایداد: ماهم همی آغا فیصل موهستن که خیلی از دختون و
آشنایون تحصیلکرده فامیل از خداشون که با آغا فیصل عروسی بکنن چون از خودش
مغازه و خونه و ماشین ایهه، چن تا از فامیلون باباش از گتر خیلی علاقه
شوهستن که دخت خو هادن ب فیصل ولی مث ایکه قسمت بودن... هانیه صحبت مم خو
قطع ایکرد و ایگفت: مامان اسم خانم دکتر شیرازی چی بود؟ بجای مم فیصل بپ
فیصل جواب ایداد: منصوره. مم فیصل ایگو: بابات بهتر می شناسه چون دختر
پسرخاله باباته. و رو ایکرد به مم فاتک و ایگفت: آغا فیصل خیلی خاطرخواه
ایهه ولی چشش دنبال فاطی شمان. مم فاتک با سادگی جواب ایداد: خیرن
انشاالله.
دو طرف شروع شوکرد به چونه زدن بر سر نرخ فاتک و فاتک از
ناراحتی شروع ایکرد انگشت خودش جووتن. چون یکنفر از فاتک نی پرسی که آیا
دلی شواتن زن فیصل بشت یا نه. بالاخره کرار بو پنج میلیون نقد هادن و پنجاه
تا سکه طلا. و هفته دگه همه جمع بشن تو خونه بپ فیصل توی گلشهر و ب فاتک
نشون بکنن. مم فیصل موکع رفتن ب فاتک ایگفت: معلومن خیلی واردی که ات
تونستن دل فیصل مشکل پسند ما وادست بیاری و بلند خنده ایکه. گپی که انگار
مث خنجر تا دسته ره توی دل فاتک. فاتک شخاسته غار بزنت و بگیت امناواتن
امناواتن، شخاسته بگیت ای آغا فیصل شمان که هر روز ب خودی شمالوند ب مه، ای
آغا فیصل شمان که ده دفه هوندن در خونه ما، ولی بخاطر بپ و مم فخیر خو که
فکر شاکرده اتونن با فروش فاتک ب نوایی برسن هیچی نی گفت. و بیصدا گریخ
هانیه هم با خنده ایگو فاطی وقتی با فیصل هوندی خونه مون بیشته
باهم آشنا ابیم. فکت هانیه ب فاتک ایبوسی ولی نه هانیه و نه مم فیصل
هیچکدوم با مم فاتک روبوبوسی شونکرد و خیلی ب فاتک برایخورد.
هانیه نشت
پشت فرمون و ممش نشت بغل دستش و بنظر هوند که بپ فیصل هم از ناچاری در عقب
واز ایکرد و لم ایدا رو صندلی عقب. هنوز راه نکفترن که مم فیصل ایگو: بنظر
میاد دختره لاله. بپ فیصل ایگفت: اتفاکن همی بدرد فیصل اخورت چون دختون
دگه وختی اتان دم دکون وا زور تلفن خو ادن بی فیصل ولی ای یه تا بخاطر
نجابتش کار ب ای راحتی ول ایکه. مم فیصل با عصبانیت جواب ایداد: آدمای گدا
گشنه همین نجابت هم نداشته باشن باید بمیرن برن. هانیه ایگفت: خدا کنه حق
با فیصل باشه. مم فیصل ایپرسی: چی شده مگه؟ هانیه با خنده جواب ایداد: فیصل
می گفت: تا حالا دوست پسر نداشته! مم هانیه خیلی محکم ایگفت: شب عروسی
معلوم میشه. بپ فیصل ایگفت: وقتی کارازکار گذشت چه اتونی بکنی؟ مم فیصل
جواب ایداد: من آدمی نیستم که بی گدار به آب بزنم، تو عقد نامه قید می کنم
که اگه باکره نباشه بایه بره پی کارش!
دست ایکشی رو سر فاتک و ایگفت: خدارا شکر که یک تا شوی پولدار گیرت هوند.
فاتک شواسته بگیت هنو معلوم نین ولی بخاطر ایکه قلب مم نشکنت فکت لبخند
ایزه. مم فاتک دومرتبه ایگفت: آغا سید سلیمون خودی همی چی درست ایکرد. فاتک
چهمی از ای قضیه هوو ایناخورده ولی ب روی خو نی وارد تا ممش دلخور نبوت...
ادامه ایهه
ترجمهی فارسی پیشنهادی
فاتک نه از لباسِ خودش خجالت میکشید، نه از لباسهای کهنهٔ مادر و پدرش. فاتک به خودش گفت: «من و خانوادهام که نرفتهایم خانهٔ فیصل که خجالت بکشیم؛ آنها آمدهاند خانهٔ ما و بهتر است ما را همینطور که هستیم ببینند؛ چون اگر قرار باشد از همین حالا همدیگر را گول بزنیم،
فایدهای ندارد.» فقط یک چیز خیلی اذیتش میکرد: خیلی دلش میخواست از مهمانها پذیرایی کند، ولی جز چای هیچ چیزی نداشتند که جلوی مهمان بگذارند.
مادر فیصل رو کرد به طرف مادر فاتک و گفت: «پس گلِ ما، آقا فیصل که معرفِ حضورِ فاطی هستند، اظهار علاقه کردهاند که فاطی را نشان کنند تا اگر با هم به توافق رسیدند، با او عروسی کنند.» در صورتی که فیصل همین چند دقیقه پیش زنگ زده بود و به خواهرش سفارش کرده بود که هر طور شده همین امشب قول و قرارِ عروسی را بگذارند، و هانیه، خواهر فیصل، به دروغ گفته بود که دوستش شراره از شیراز زنگ زده. مادر فاتک نگاهی به پدر فاتک کرد و پدر فاتک بلافاصله پرسید: «چقدر میخواهید بدهید؟» مادر فیصل مثل یک مشتری حرفهای سؤال پدر فاتک را به خودش برگرداند و گفت: «مبلغش را شما تعیین کنید؛ چقدر حاضر (نقد) میخواهید و چقدر غایب (عندالمطالبه).» پدر فاتک نگاهی به مادر فاتک کرد و مادر فاتک گفت: «خودتان میدانید که ما فقط همین یک دختر را داریم.» مادر فیصل جواب داد: «ما هم فقط همین آقا فیصل را داریم که خیلی از دخترها و آشنایانِ تحصیلکردهٔ فامیل از خدایشان است با آقا فیصل عروسی کنند، چون از خودش مغازه و خانه و ماشین دارد. چند نفر از فامیلهای پدرش در قطر خیلی دلشان میخواست دخترشان را به فیصل بدهند، ولی مثل اینکه قسمت بوده...» هانیه حرف مادرش را قطع کرد و گفت: «مامان، اسم خانم دکتر شیرازی چی بود؟» به جای مادر فیصل، پدر فیصل جواب داد: «منصوره.» مادر فیصل گفت: «بابات بهتر میشناسه، چون دختر پسرخالهٔ باباته.» و رو کرد به مادر فاتک و گفت: «آقا فیصل خیلی خاطرخواه دارد، ولی چشمش دنبال فاطیِ شماست.» مادر فاتک با سادگی جواب داد: «انشاءالله خیر است.»
دو طرف شروع کردند به چانه زدن سرِ نرخِ فاتک، و فاتک از ناراحتی شروع کرد به جویدن انگشتش؛ چون یک نفر هم از فاتک نپرسید که آیا دلش میخواهد زنِ فیصل شود یا نه. بالاخره قرار شد پنج میلیون نقد بدهند و پنجاه سکهٔ طلا، و هفتهٔ بعد همه در خانهٔ پدر فیصل در گلشهر جمع شوند و فاتک را نشان کنند. مادر فیصل موقع رفتن به فاتک گفت: «معلوم است خیلی واردی که توانستهای دلِ فیصلِ مشکلپسندِ ما را به دست بیاوری» و بلند خندید. حرفی که انگار مثل خنجر تا دسته رفت توی دلِ فاتک. فاتک میخواست فریاد بزند و بگوید: «نمیخواهم، نمیخواهم!» میخواست بگوید: «این آقا فیصلِ شماست که هر روز خودش را به من میمالید؛ این آقا فیصلِ شماست که ده بار آمده درِ خانهٔ ما!» ولی به خاطر پدر و مادرِ فقیرش، که فکر میکردند میتوانند با فروختن فاتک به نوایی برسند، هیچ نگفت و بیصدا گریه کرد.
هانیه هم با خنده گفت: «فاطی، وقتی با فیصل اومدی خونهمون، بیشتر با هم آشنا میشیم.» فقط هانیه فاتک را بوسید؛ ولی نه هانیه و نه مادر فیصل، هیچکدام با مادر فاتک روبوسی نکردند و این خیلی به فاتک برخورد.
هانیه پشت فرمان نشست و مادرش بغل دستش، و به نظر آمد پدر فیصل هم از ناچاری درِ عقب را باز کرد و روی صندلی عقب لم داد. هنوز راه نیفتاده بودند که مادر فیصل گفت: «به نظر میاد دختره لاله.» پدر فیصل گفت: «اتفاقاً همین به درد فیصل میخورد؛ چون دخترهای دیگر وقتی میآیند دمِ دکان، بهزور شماره تلفنشان را به فیصل میدهند، ولی این یکی به خاطر نجابتش کارش را به این راحتی ول کرد.» مادر فیصل با عصبانیت جواب داد: «آدمای گدا گشنه همین نجابت هم نداشته باشن باید برن بمیرن.» هانیه گفت: «خدا کنه حق با فیصل باشه.» مادر فیصل پرسید: «چی شده مگه؟» هانیه با خنده جواب داد: «فیصل میگفت: تا حالا دوستپسر نداشته!» مادرِ هانیه خیلی محکم گفت: «شب عروسی معلوم میشه.» پدر فیصل گفت: «وقتی کار از کار گذشت، چه کاری میتوانی بکنی؟» مادر فیصل جواب داد: «من آدمی نیستم که بیگدار به آب بزنم؛ تو عقدنامه قید میکنم که اگه باکره نباشه باید بره پی کارش!»
وقتی پدر فاتک خوابید، مادر فاتک دستی روی سرِ فاتک کشید و گفت: «خدا را شکر که یک شوهرِ پولدار گیرت آمد.» فاتک میخواست بگوید هنوز معلوم نیست، ولی برای اینکه دلِ مادرش نشکند فقط لبخند زد. مادر فاتک دوباره گفت: «آقا سید سلیمان خودش همهٔ اینها را درست کرد.» فاتک چشمش از این قضیه آب نمیخورد، ولی به روی خودش نیاورد تا مادرش دلخور نشود...
ادامه دارد
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد