فاتک2
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
فاتک بعد از چن روز کار کردن متوجه بو پُس صاحب دکون
به هر بهونه ای بی خودی امالوندن ب فاتک. یک روز غروب هم وختی ب فاتک
ایرسوند در خونه ماشین خو پارک ایکرد و ایگفت: تارف یک تا چایی هم ب ما
نتکرد. احساس خیلی بدی ب فاتک دست ایداد از خو
دی
و خونه فخیری شو بدی هوند. خلاصه به هر بهونه ای هسته بی پُس صاحب دکون
منصرف ایکرد. فاتک از روز دگه سرکار نره. پُس صاحب دکون چن مرتبه هوند در
خونه شو در ایزه و فاتک ب ممی ایگفت بگه خونه نین. یه روز هم سی هزار تومن
پول ایوارد ایدا ب مم فاتک و ایگفت هاده ب فاتک.
تا ایکه یک روز یک تا
ماشین پارک ایکرد در خونه فاتک و یک دادخت بندری شیک و پیک از ماشین پیاده
بو و در ایزه. مم فاتک درباز ایکه دادخت ب خو معرفی ایکرد و ایگفت مه دادای
فیصل م. همو مغازه ای که فاتک کارشکرده. مم فاتک تارف ایکرد و دادخت از سر
و وضع خونه فاتک احساس ایکرد که آدمون خیلی فخیرین. مم فاتک فورا یک تا
پتو ایکرد و بالش اینهاد و دادخت با اکراه نشت روی پتویی که چن جاش سوخته.
مم فاتک فورا از داخه فلاسک کهنه چایی ایرخت ولی دادخت بی اعتنا ب چایی
ایپرسی فاتک کجان؟ مم فاتک جواب ایداد: رفتن صحرا. ولی نیگفت که رفتن دنبال
کار. دادخت ایگفت: مه هوندم خواستگاری فاتک. مم فاتک با خوشحالی ره داخه
سرا و ب بپ فاتک از خو بیدار ایکرد و ایگفت بلن به که هوندن ب فاتک نشون
بکنن. بپ فاتک چش خو ایپنی و لنگ خو ایبست دور سر خو و بلن بلن سلام ایکرد.
دادخت از سر و وضع بپ فاتک خیلی جایی ایخورد. چون چن جا تمبونش وصله
ایخورده و درنگ بپ فاتک از زیر کپره سفیدش درایزده. دادخت گپ خو تکرار
ایکرد و ایگفت که کاکاش فیصل خیلی خاطر فاتک شواتن. بپ و مم فاتک شنافهمی
از خوشحالی چه بگن. و کرار بو که یک دفه دگه بپ و مم فیصل بیان و ب فاتک
رسمن خواستگاری بکنن. دادخت شماره تلفن خو اینوشت روی یک برگ کاغذ که مم
فاتک از دفتر مشق رسول ایکنده.
شو که فاتک برگشت با خوشحالی ب ممی
ایگفت که توی بایگانی بیمارستون شهید محمدی کارگیر ایواردن. مم فاتک ایگفت:
اگه یک تا شوی پولدار گیرت بیاتن دگه لازم نین کار بکنی. فاتک ایگو: ای مم
پولدار که نتات با آدم فخیری مث خومو عروسی بکنت. مم فاتک خنده ایکرد و
جواب ایداد: نذر سید سلیمون امکرده که یک تا شوی پولدار گیرت بیاتن. و
کاغذی که شماره تلفن روش نوشته ایداد ب فاتک و ایگو: یک تا شوی پولدار برات
پیدا بودن. تو بازار اوزیو دکون ایهستن. فاتک حدس ایزه احتمالن دادای فیصل
فاتک کاغذ اینهاد تو کیسه مانتو خو که صبا از
بیمارستون زنگ بزنت ب دادای فیصل. چون خودشو تلفن شونهه. فاتک چون ذاتا آدم
خیلی مهربونی هسته خیلی خوشحاله که تو بیمارستون کار گیر ایواردن و خیلی
دلی وازه هسته که بی همه کمک بکنت ولی داخه قسمت بایگانی کسی احتیاج ب کمک
اینهه...(ادامه ایهه)
ترجمهی فارسی پیشنهادی
فاتک بعد از چند روز کار کردن متوجه شد پسر صاحب مغازه به هر بهانهای بیخودی خودش را به فاتک نزدیک میکند. یک روز غروب هم وقتی فاتک را دمِ خانه رساند، ماشینش را پارک کرد و گفت: «تعارف یک چای هم به ما نکردی.» حس خیلی بدی به فاتک دست داد؛ از خودش و از خانهٔ فقیرانهشان بدش آمد. خلاصه به هر بهانهای که بود پسر صاحب مغازه را منصرف کرد. فاتک از فردایش دیگر سر کار نرفت. پسر صاحب مغازه چند بار آمد دمِ خانهشان و در زد و فاتک به مادرش میگفت: «بگو خانه نیست.» یک روز هم سی هزار تومان پول آورد و داد به مادر فاتک و گفت: «بده به فاتک.» تا اینکه یک روز ماشینی دمِ خانهٔ فاتک پارک کرد و یک زن جوان بندریِ شیکوپیک از ماشین پیاده شد و در زد. مادر فاتک در را باز کرد. زن خودش را معرفی کرد و گفت: «من خواهر فیصل هستم؛ همان مغازهای که فاتک در آن کار میکرد.» مادر فاتک تعارف کرد و زن از سر و وضع خانه حس کرد که آدمهای خیلی فقیریاند. مادر فاتک فوراً یک پتو پهن کرد و بالشی گذاشت و زن با اکراه روی پتویی که چند جایش سوخته بود نشست. مادر فاتک فوراً از فلاسک کهنه چای ریخت، ولی زن بیاعتنا به چای پرسید: «فاتک کجاست؟» مادر فاتک جواب داد: «رفته بیرون.» ولی نگفت که رفته دنبال کار. زن گفت: «من آمدهام خواستگاری فاتک.» مادر فاتک با خوشحالی رفت توی اتاق و پدر فاتک را از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شو، آمدهاند فاتک را نشان کنند.» پدر فاتک چشمهایش را مالید و لُنگش را دور سرش بست و بلندبلند سلام کرد. زن از سر و وضع پدر فاتک خیلی جا خورد، چون چند جای شلوارش وصله خورده بود و دندههایش از زیر زیرپیراهنی سفیدش بیرون زده بود. زن حرفش را تکرار کرد و گفت که برادرش فیصل خیلی فاتک را دوست دارد. پدر و مادر فاتک از خوشحالی نمیدانستند چه بگویند. و قرار شد یک بار دیگر پدر و مادر فیصل بیایند و رسماً از فاتک خواستگاری کنند. زن شماره تلفنش را روی برگ کاغذی نوشت که مادر فاتک از دفتر مشق رسول کنده بود. شب که فاتک برگشت، با خوشحالی به مادرش گفت که در بایگانی بیمارستان شهید محمدی کار پیدا کرده. مادر فاتک گفت: «اگر یک شوهر پولدار گیرت بیاید دیگر لازم نیست کار کنی.» فاتک گفت: «ای مادر، آدم پولدار که نمیآید با آدمهای فقیری مثل ما عروسی کند.» مادر فاتک خندید و جواب داد: «نذر سید سلیمان کرده بودم که یک شوهر پولدار گیرت بیاید.» و کاغذی را که شماره تلفن رویش نوشته شده بود به فاتک داد و گفت: «یک شوهر پولدار برایت پیدا شده. در بازار اوزیها مغازه دارد.» فاتک حدس زد احتمالاً خواهر فیصل به خانهشان آمده. فاتک کاغذ را توی جیب مانتویش گذاشت که فردا از بیمارستان به خواهر فیصل زنگ بزند، چون خودشان تلفن نداشتند. فاتک چون ذاتاً آدم خیلی مهربانی بود، خیلی خوشحال بود که در بیمارستان کار پیدا کرده و خیلی دلش میخواست به همه کمک کند، ولی در قسمت بایگانی کسی به کمک احتیاج نداشت... (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد