فاتک (10)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
فاتک ب زیبا تلفن ایکه که پسین بیاتن و ب ممی ببرت خونه فیصل تا لباسون و
طلائونی که فیصل براش ایخریده پس هادیت. زیبا هوند و ایگو صبر بکن نگا
بکنیم چه برات ایخریدن و درِ چمدون واز ایکه و لباسو زیر و رو ایکرد ولی ب
احترام ب فاتک هیچی
نیگفت. فاتک یه دفه یه
چیزی یادی هوند. هرسه تا بنگری طلا که فیصل ایخریده از دست خو درایوارد و
آهی ایکشی. مث ایکه طوق از دور گردونش بسن. زیبا متوجه بو که مم فاتک چهمی
پراز خرسن و هی با جلبیل خو دماغ خو نگفتن تا خرس ش سرازیر نبوتن. زیبا
چمدون اینها صندوق عقب ماشین و درجلو ب مم فاتک باز ایکه و ماشین راه کفت.
فاتک دراز ایکشی رو حصیر و به پنکه سقفی خیره بو که همی طو شچرخیده. فاتک
بی خودی ایگو: پنکه تا وختی اَچرخت باد تولید اکنت اگه ووسته دگه هیچی ازی
درنتات و تصمیم ایگه هیچوخت تو زندگی نووسته.
ماشین ووستا درخونه فیصل.
زیبا بخاطر ایکه یه وخت خانواده فیصل چیزی ب مم فاتک بگن و ناراحت ای بکنن
ایگو: مم توبنین مه خودوم تحویلشو اَدم. زیبا چمدون از داخه صندوق عقب
درایوارد و زنگ ایزه. مم فیصل از داخه آیفون ایپرسی با کی کار داری. زیبا
ایگو مه دوست فاتک م ، وسایل چوکتون پس امواردن. مم فیصل در واز ایکه و
ایگو ذلیل مرده زنگ زده بود ب هانیه که لباسارو پس میاره. هانیه بدو هوند
دم در. مم ش ایگو: مادرجان نگا کن طلاها رو ورنداشته باشه. کبل ازایکه
هانیه درچمدون وازبکنت زیبا ایگو: اگه شخاسته طلائون بسیت که با چوکوتون به
همی اینازه. مم فیصل ایگو: خیلی بِخِته، گا نذر امکرده که ای وصلت سرنگنت،
مَفهمی اگه ای بی سر وپا بیاتن داخه خانواده ما باعث آبرو ریزی ابو. زیبا
ایگو: اگه یک دفه دگه بی دادام چیزی بگی هرچه از دهنم درهوند تگم. مم فیصل
سوال ایکه: تو دادا شی؟ پَ تا حالا کجا هستری؟ زیبا جواب ایدا: دوست مِن
ولی مث دادامِن. مم فیصل ایگو: بره به ای دختکه سَبک بگه بدبخت بی همه چیز
سنگ بی بخت خو اتزه، حالا مجبور اَبی سرخیابون ووستی تا بلندت بکن. زیبا
ایگو: اگه یک دفه دگه بی دادام ازای گپو بزنی با همی کفش ازنوم توی لووت تا
پراز خون بشت. و راه کفت بطرف ماشین. هانیه ایگو: بیابریم تو مامان ، الان
همسایه ها میان زشته. مم فیصل جواب زیبا ایداد: بره گُم بَه کثافت لگوری.
زیبا همی طو که در ماشین واز شکرده ایگو: کثافت تویی که بلد نهی مث آدم گپ
بزنی، بسوز بدبخت، بره بنین تو تشت هووِ یخ.
بو و ایگو: فاتک ای سینی بگه تا کلیون بیارم. مم فاتک چن تا پک به کلیون
ایزه و ب زیبا ایگو: بفرما که وادود هوند. زیبا ایگو: ببخشی که مه تمباک
گزیر ناتونموم بکشم. مم فاتک ایگو: گزیر نن، تمباک معسل برات درست امکردن.
زیبا ایگو: دستت درد نکنت. زیبا مشغول تعریف کردن هسته که یک تا ماشین
ووستا درخونه و درشوزه. فاتک ایگو: ما که کسی مونین. مم فاتک ره در واز
فاتک ایگو: صبر هاده مانتو خو بپوشم. زیبا ب مامور
نیروی انتظامی ایگو: ما با ماشین خودمون میام. مامور نگاهی ب همکار خو
ایکرد و او یکی ایگو مانعی نداره. هانیه و مم ش نشترن بغل دست افسر کشک
کلانتری و مم هانیه تا چشمش به زیبا و فاتک کفت ایگو: جناب سرهنگ خودشوونن.
افسر نگهبون نگاهی به فاتک و زیبا ایکه و ایپرسی کدوم یکی شون؟ مم فیصل
عمدا ب فاتک نشون ایدا. افسر نگهبون نگاهی ب فاتک ایکرد و حس ایکه که ب
کیافه مظلوم ای دخت نتات که بخاد فحاشی بکنت. بهمی خاطر ب مم فیصل و هانیه
ایگو: فعلا بیرون تشریف داشته باشید. مم فیصل موکع رد بودن از کنار زیبا
آهسته ایگو یک بلایی بسرتون بیارم که حظ بکنی. زیبا جوابش ایدا: مه افهمیدم
کجات نسوختن، هیچ غلطی ناتونی بکنی. کبلن هم تومگفت که بره بنین تو هوو
یخ. و فاتک و زیبا تموم کصه بی افسر نگهبون تعریف شوکرد. افسر نگهبون ایگو:
همه چیزو فهمیدم ولی چون ازایشون شکایت شده باید رضایت شاکی رو جلب کنید.
زیبا ایگو: من که گفتم جناب سرهنگ ایشون اصلا با ما نبود فقط من و مادر
فاطمه رفتیم در خونه این خانم. افسر نگبون ایگو: اگه نتونین رضایت این خانم
رو جلب کنین مجبوریم پرونده تون رو بفرستیم دادگاه. بعدش ب زیبا ایگو:
فعلا این خانم(فاتک) می تونه با ضمانت آزاد بشه ولی هروقت دادگاه ایشون رو
احضار کرد باید دادگاه برن. و کاغذی اینها جلو زیبا و زیبا کاغذ امضا
زیبا ب مم فاتک ایگو هرکار امکرد فیصل ایگو رضایت نادیم چون
فاتک دلم وادرد ایواردن. یک مرتبه مم فاتک ایگو: یا کنار زیارت، خدا خودی
رحم بکنت، صدای موتور رحمون اهوندن. زیبا ایگو فاتک تو بره داخه سرا کایم
بش مه یک برنامه خوبی بی رحمون امهستن و بی مم فاتک ایگو شما هی چی مگی تا
مه برنامه خو ردیف بکنم. رحمون ایگو سلام خاله و نگاهی کفت ب زیبا و ایگو
سلام دخت خاله. زیبا جواب ایدا: به به آغا رحمون. رحمون ایپرسی: پَ فاتک
کجان؟ زیبا جواب ایدا: دیر هوندی. رحمون با عصبانیت ایگو: مفهمی ای کور
نکبت(بپ فاتک) آخری بی ای دخت شو ادیت. زیبا ایگو: آخه بی تو هم اگن
نومزاد؟ و رو ب مم فاتک ایکرد و ایگو: نومزادَم نومزادون کدیم! رحمون
ایپرسی: پَ نومزادون جدید بوقن؟ زیبا ایگو: بوک نهن ولی بی غیرتن. رحمون
ایگو: دمت گرم دگه چه؟ یه دفه بگه مخنت ن و خیالومو راحت بکن. زیبا ایگو:
بلانسبتت ولی آخه ای درستن که تو راست راست بگردی و ب فاتک زندون بکنن؟
رحمون جَهل ایگه و ایگو: کم مادر... بی فاتک زندون ایکردن؟ زیبا خنده شیگه
ولی بی خو کنترل ایکرد و ایگفت: مکن رحمون یعنی تو خبر ات نیین چه بسر فاتک
هوندن؟ رحمون جواب ایدا: کور بشم اگه خبر امبشت. زیبا ایگو: یک یارو
پولداری عاشق فاتک بودن ولی فاتک بخاطر تو بی یارو ایزدن و طرف هم شکایت
ایکردن وحالا ب فاتک زندون شوکردن. رحمون ایگو: دروغ مَمُش، خُوم اُمدی که
فاتک از ماشین یه یارویی پیاده بو. زیبا ایگو: گنوغ بودی؟ مه هر شو بی فاتک
مرسوند خونه... رحمون ایگو: بگه بخدا...( ادامه ایهه)
ترجمهی فارسی پیشنهادی
فاتک به زیبا تلفن کرد که عصر بیاید و مادرش را به خانهٔ فیصل ببرد تا لباسها و طلاهایی را که فیصل برایش خریده بود پس بدهد. زیبا آمد و گفت: «صبر کن ببینیم چه برایت خریدهاند.» درِ چمدان را باز کرد و لباسها را زیر و رو کرد، ولی به احترام فاتک چیزی نگفت. فاتک یکدفعه چیزی یادش آمد. هر سه النگوی طلایی را که فیصل خریده بود از دستش درآورد و آهی کشید؛ انگار طوقی را از دور گردنش برداشته باشند. زیبا متوجه شد که چشمهای مادرِ فاتک پر از اشک است و مدام با جلبیلش (روسری) بینیاش را میگیرد تا اشکهایش سرازیر نشود. زیبا چمدان را در صندوق عقب ماشین گذاشت، درِ جلو را برای مادرِ فاتک باز کرد و ماشین راه افتاد. فاتک روی حصیر دراز کشید و به پنکهٔ سقفی خیره شد که همینطور میچرخید. فاتک بیاختیار با خودش گفت: «پنکه تا وقتی میچرخد باد تولید میکند؛ اگر بایستد دیگر هیچ کاری از آن برنمیآید.» و تصمیم گرفت هیچوقت در زندگی از حرکت نایستد.
ماشین جلوی خانهٔ فیصل ایستاد.
زیبا برای اینکه یک وقت خانوادهٔ فیصل چیزی به مادرِ فاتک نگویند و ناراحتش نکنند، گفت: «مادر، تو بنشین، من خودم تحویلشان میدهم.» زیبا چمدان را از صندوق عقب درآورد و زنگ زد. مادرِ فیصل از پشت آیفون پرسید: «با کی کار داری؟» زیبا گفت: «من دوستِ فاتکم؛ وسایل پسرتان را پس آوردهام.» مادرِ فیصل در را باز کرد و (به فارسی) گفت: «ذلیلمرده زنگ زده بود به هانیه که لباسها رو پس میآره.» هانیه دواندوان دمِ در آمد. مادرش گفت: «مادرجان، نگاه کن طلاها رو ورنداشته باشه.» پیش از آنکه هانیه درِ چمدان را باز کند، زیبا گفت: «اگر میخواست طلاها را بردارد، با پسرتان به هم نمیزد.» مادرِ فیصل گفت: «خیلی هم بهتر! من اتفاقاً نذر کرده بودم که این وصلت سر نگیرد. میدانستم اگر این بیسروپا بیاید توی خانوادهٔ ما، باعث آبروریزی میشود.» زیبا گفت: «اگر یک بار دیگر به خواهرم چیزی بگویی، هر چه از دهانم درآمد بهت میگویم.» مادرِ فیصل پرسید: «تو خواهرشی؟ پس تا حالا کجا بودی؟» زیبا جواب داد: «دوستم است، ولی مثل خواهرم است.» مادرِ فیصل گفت: «برو به این دخترهٔ سبک بگو: بدبختِ بیهمهچیز، با دست خودت سنگ به بختت زدی؛ حالا مجبوری سرِ خیابان بایستی تا سوارت کنند.» زیبا گفت: «اگر یک بار دیگر از این حرفها به خواهرم بزنی، با همین کفش میزنم توی دهانت تا پر از خون شود.» و به طرف ماشین راه افتاد. هانیه (به فارسی) گفت: «بیا بریم تو مامان، الان همسایهها میان، زشته.» مادرِ فیصل جوابِ زیبا را داد: «برو گم شو، کثافتِ لگوری!» زیبا همانطور که درِ ماشین را باز میکرد گفت: «کثافت تویی که بلد نیستی مثل آدم حرف بزنی. بسوز، بدبخت! برو بنشین توی تشتِ آب یخ.»
مادرِ فاتک با سینیِ شربت وارد شد و گفت: «فاتک، این سینی را بگیر تا قلیان را بیاورم.» مادرِ فاتک چند پُک به قلیان زد و به زیبا گفت: «بفرما، که دود افتاد (چاق شد).» زیبا گفت: «ببخشید، من تنباکوی گزیر نمیتوانم بکشم.» مادرِ فاتک گفت: «گزیر نیست؛ برایت تنباکوی معسل درست کردهام.» زیبا گفت: «دستت درد نکند.» زیبا داشت ماجرا را تعریف میکرد که ماشینی جلوی خانه ایستاد و در زدند. فاتک گفت: «ما که کسی را نداریم!» مادرِ فاتک رفت در را باز کرد و خشکش زد.
فاتک گفت: «صبر کن مانتوام را بپوشم.» زیبا به مأمور نیروی انتظامی (به فارسی) گفت: «ما با ماشین خودمون میایم.» مأمور نگاهی به همکارش کرد و آن یکی گفت: «مانعی نداره.» هانیه و مادرش کنارِ افسر نگهبانِ کلانتری نشسته بودند، و مادرِ هانیه تا چشمش به زیبا و فاتک افتاد گفت: «جناب سرهنگ، خودشونن.» افسر نگهبان نگاهی به فاتک و زیبا کرد و پرسید: «کدوم یکیشون؟» مادرِ فیصل عمداً فاتک را نشان داد. افسر نگهبان نگاهی به فاتک کرد و حس کرد که به قیافهٔ مظلومِ این دختر نمیآید که بخواهد فحاشی کند. برای همین به مادرِ فیصل و هانیه گفت: «فعلاً بیرون تشریف داشته باشید.» مادرِ فیصل موقعِ رد شدن از کنار زیبا آهسته گفت: «یه بلایی سرتون بیارم که حظ کنی.» زیبا جوابش را داد: «من میدانم کجایت میسوزد؛ هیچ غلطی نمیتوانی بکنی. قبلاً هم بهت گفتم برو بنشین توی آب یخ.» و فاتک و زیبا تمام ماجرا را برای افسر نگهبان تعریف کردند. افسر نگهبان گفت: «همه چیزو فهمیدم، ولی چون از ایشون شکایت شده باید رضایت شاکی رو جلب کنید.» زیبا گفت: «من که گفتم جناب سرهنگ، ایشون اصلاً با ما نبود؛ فقط من و مادرِ فاطمه رفتیم در خونهٔ این خانم.» افسر نگهبان گفت: «اگه نتونین رضایت این خانم رو جلب کنین، مجبوریم پروندهتون رو بفرستیم دادگاه.» بعد به زیبا گفت: «فعلاً این خانم (فاتک) میتونه با ضمانت آزاد بشه، ولی هر وقت دادگاه ایشون رو احضار کرد باید برن دادگاه.» و کاغذی جلوی زیبا گذاشت و زیبا کاغذ را امضا کرد.
زیبا به مادرِ فاتک گفت: «هر کاری کردم، فیصل گفت رضایت نمیدهم، چون فاتک دلم را به درد آورده.» یکمرتبه مادرِ فاتک گفت: «یا زیارتِ کنار! خدا خودش رحم کند؛ صدای موتورِ رحمون میآید.» زیبا گفت: «فاتک، تو برو توی خانه قایم شو؛ من برای رحمون یک نقشهٔ خوب دارم.» و به مادرِ فاتک گفت: «شما هیچ چیز نگو تا من برنامهام را ردیف کنم.» رحمون گفت: «سلام خاله.» و نگاهش به زیبا افتاد و گفت: «سلام دخترخاله.» زیبا جواب داد: «بهبه، آقا رحمون!» رحمون پرسید: «پس فاتک کجاست؟» زیبا جواب داد: «دیر آمدی.» رحمون با عصبانیت گفت: «میدانستم این کورِ نکبت (پدرِ فاتک) آخرش این دختر را شوهر میدهد.» زیبا گفت: «آخر به تو هم میگویند نامزد؟» و رو به مادرِ فاتک کرد و گفت: «نامزد هم نامزدهای قدیم!» رحمون پرسید: «پس نامزدهای جدید بوقاند؟» زیبا گفت: «بوق نیستند، ولی بیغیرتاند.» رحمون گفت: «دمت گرم! دیگر چه؟ یکدفعه بگو نامردم و خیالم را راحت کن.» زیبا گفت: «بلانسبتت، ولی آخر این درست است که تو راستراست بگردی و فاتک را زندان کنند؟» رحمون از کوره در رفت و گفت: «کدام مادر... فاتک را زندان کرده؟» خندهاش گرفته بود ولی خودش را کنترل کرد و گفت: «نکن رحمون! یعنی تو خبر نداری چه بلایی سرِ فاتک آمده؟» رحمون جواب داد: «کور شوم اگر خبر داشته باشم.» زیبا گفت: «یک یاروی پولداری عاشقِ فاتک شده بود، ولی فاتک به خاطر تو یارو را زده و طرف هم شکایت کرده و حالا فاتک را زندان کردهاند.» رحمون گفت: «دروغ نگو! خودم دیدم که فاتک از ماشینِ یک یارویی پیاده شد.» زیبا گفت: «دیوانه شدهای؟ من هر شب فاتک را به خانه میرساندم...» رحمون گفت: «بگو به خدا...» (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد