فاتک 14
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
کبل ازایکه فاتک از ماشین پیاده بشت، پژمان خودی پیاده بو و در ماشین بی فاتک واز ایکه و ایگو: بفرمایید. فاتک نگاهی ب دور و بر سالن پذیرایی و آشپزخونه اوپن ایکه و متوجه بو که خونه شیکی ن ولی از زرق و برق خونه فیصل ایجا خبری نین. وسا
یل دکوری خیلی مرتب چیده بوده. چن تا تابلو نقاشی رو در و دیواره و روی میز زیر آیینه داخه کفشکن چن تا قاب عکس کرار ایگفته. فاتک ایپرسی عکس خانوادتن؟ پژمان جواب ایدا: آره. این مادرمه با پدرم. این یکی خواهر کوچیکم پرینازه که با شوهرش تو کالیفرنیا زندگی میکنه. پریناز طراحه، شوهرش آرشیتکته، اونم خواهر بزرگم پروینه اونام دوتا دخترشن، این یکی برادر بزرگم پدرام هستش تو مریلند آمریکا وکیله، اینم برادر ته تغاری پرهام. فاتک حدس ایزه که پژمان بایه خیلی خانواده دوست بشه. پژمان ایپرسی: چایی میخوری یا نسکافی یا قهوه. فاتک ایگو: هرچه خودت دوست داری. پژمان ایگو: من قهوه دوست دارم.
پژمان قهوه اینها رو میز و ایگو اینم شیر و شکر. فاتک ایپرسی: این دوتا قاب عکس مال کیه؟ پدر بزرگته؟ پژمان خنده شیگه ولی ب روی خو نیوارد و جوابش ایدا: اون مو سفیده احمد شاملوئه اونم صادق هدایته. فاتک ایگو: اسم صادق هدایت شنیدم. پژمان یه تا کتاب از توی قفسه درایوارد و ایپرسی: دوست داری برات شعر بخونم؟ فاتک با سر جواب مثبت ایدا. پژمان شعر پریا تا آخرش ایخوند و سوال ایکه خوشت اومد؟ فاتک ایگو: خیلی کشنگ بود. پژمان دومرتبه ایپرسی: چرا بندریا میگن کشنگ؟ فاتک: خنده ایکه وایگو نمی دونم. پژمان ایگو: پدر بزرگ من ترک قشقاییه اونم به قانون میگه گانون و ایزه زیر خنده. فاتک هم خنده شیگفت. پژمان یه تا شعر دگه ایخوند ولی متوجه بو که فاتک هیچی سر دراینوارد. پژمان بلن بو و از داخه قفسه یه تا کتاب دگه درایوارد و ب فاتک ایگو: بیا خودت بخون. شعر صدای پای آب. فاتک شروع ایکه ب خوندن و حس ایکه خیلی خوشش نهوندن. و ایگو میشه این کتاب بمن کرض بدی. پژمان واخنده ایگو: می تونم خودمم بهت قرض بدم و دونفری شوزه زیر خنده. پژمان دست ایکه توی مودِ فاتک و فاتک خجالت ایکشی و سرخو زیر ایکردی. پژمان ایپرسی: می تونم ببوسمت؟ فاتک سرخ بو و چهم خو ایبست. پژمان آهسته لو فاتک ایبوسی و فاتک احساس ایکه تموم جونش داغ بودن. پژمان ایگو: چشماتو باز نکن و دسته گل سرخی که با پلاستیک اینهاده توی هو درایوارد و ایگه جلو فاتک. فاتک ایگو: خیلی جونن، خیلی ممنون. هیچی مث دسته گل سرخ اناتونست باعث خوشحالی فاتک بشت چون تا حالا کسی براش گل نی خریده.
فاتک از پسین منتظره. میوه و آجیل آماده ایکرده و واکمک مم خو تموم خونه تا جایی که شاتونست تمیز شوکرده. مم فاتک استکانون چایی که رنگش زرد بوده حسابی اسکاچ ایکشیده تا سفید بشت. صدای ماشین پشت درِ لحه خبراز هوندن دکتر ایداد. فاتک بسرعت ره دم در و کبل ازایکه پژمان دربزنت در واز ایکه و با پژمان دست ایدا. پژمان با مم فاتک دست ایدا چون فاتک کبلش ب مم خو ایگفته که دست پژمان بگنت. فاتک خیلی خوشش هوند وختی پژمان با بپ ش روبوسی ایکه و دست ب سر رسول ایکشی چون فیصل و خانوادش هیچوخت با بپ و مم فاتک دست شوناداد. پژمان نشت رو پتوی نو چینی که فاتک روز کبلش ایخریده. از همه خوشحال ته مم فاتک هسته. مم فاتک چایی ایرخت و ایپرسی کلیون اکشی؟ فاتک با خنده ایگو نه مم. پژمان ایگو: بدم نمیاد، گهگاهی با دوستام میکشم. بپ فاتک که از کبل در جریان کرار ایگفته ایپرسی: چکک می خوای نکدی بدی؟ پژمان وا رسول سرگرم گپ زدنه و نششنوت بپ فاتک چه ایگفت. و فاتک فورا جکی وسط و سِه ش ایگفت و ایگو: بابا بعدته تگم. پژمان متوجه بو که بپ فاتک یه چیزی ایپرسید بهمی خاطر سوال ایکه: چی گفتی بابا؟ فاتک جوابش ایدا: هیچی. ولی بپ فاتک ول کن نهه و دومرتبه ایپرسی: چکک می خوای مَهر فاتک بکنی؟ پژمان دوکنی چیش کفت و جواب ایدا: هرچی فاطی خانم بگه. و از فاتک ایپرسی: مگه گفتی من اومدم خواستگاریت؟ من فقط می خواستم با خانواده ت آشنا بشم.مم فاتک که شفهمیده بپ فاتک ممکنن سِه بکنت، آهسته بی بپ فاتک ایگو: فعلا هیچی مگه. فاتک آهسته واخنده ب پژمان ایگو: ایجا معمولن برا خواستگاری میرن خونه دختر. پژمان لبخندی ایزه و هیچی نی گفت: فاتک که شفهمیده بپ ش ول کن نهن ب پژمان ایگو: بریم لب دریا. امشو مهتابن دریا خیلی کشنگه. پژمان ایگو: مامانت میخواست بهمون قیلون بده. فاتک ایگو: بریم بیرون قیلون بکشیم ایجا گرمن. چون متوجه بوده که پیشونی پژمان حسابی عرک ایکردن. فاتک ب مم خو ایگو که واگر پژمان اریت و براگرده. وختی رفتن بپ فاتک ایپرسی: ای نگو چکک شواتن نکد هادیت؟ مم فاتک جواب ایدا: ایشو رسم شونین پول نکد هادن؟ بپ فاتک وا دلخوری سوال ایکه: رسم شونین؟ مم فاتک جواب ایدا: نه. بپ فاتک ایپرسی پَ چه اکنن؟ مم فاتک جواب ایدا: خرج هیش اکنن.
دکتر پژمان ب دکتر فریبرز ایگو: خونواده ش خیلی فقیرن ولی خیلی دختر باشعوریه. تو این مدت یه بار نگفته چیزی واسه م بخر. فریبرز ایگو: شانس آوردی این یکی تیغ زن نیس. پژمان ایگو: برام خیلی عجیبه. فریبرز جواب ایدا: چی چیش عجیبه؟ پژمان ایگو: از یه همچین خانواده فقیری دختری با این فهم و شعور. فریبرز جواب ایدا: اتفاقا آدمای ندار از نظر اجتماعی خیلی مسایل رو بهتر درک می کنن، ما فقط واقعیت ها رو می بینیم ولی اونا با گوشت و استخونشون احساسش می کنن چون بطور روزمره باهاش درگیرن. پژمان ایگو: اونوخت خیلی از آدما اونا رو دست کم میگیرن. دکتر فریبرز احساس ایکه گلوی پژمان حسابی پیش فاتک گیر ایکردن... (ادامه ایهه )
ترجمهی فارسی پیشنهادی
پیش از آنکه فاتک از ماشین پیاده شود، پژمان خودش پیاده شد و درِ ماشین را برای فاتک باز کرد و (به فارسی) گفت: «بفرمایید.» فاتک نگاهی به دور و برِ سالنِ پذیرایی و آشپزخانهٔ اوپن انداخت و متوجه شد که خانهٔ شیکی است، ولی از زرق و برقِ خانهٔ فیصل اینجا خبری نیست. وسایلِ دکوری خیلی مرتب چیده شده بود. چند تابلوی نقاشی روی در و دیوار بود و روی میزِ زیرِ آینه در جاکفشی چند قاب عکس گذاشته بودند. فاتک پرسید: «عکسِ خانوادهات است؟» پژمان جواب داد: «آره. این مادرمه با پدرم. این یکی خواهر کوچیکم پریناز که با شوهرش تو کالیفرنیا زندگی میکنه. پریناز طراحه، شوهرش آرشیتکته. اونم خواهر بزرگم پروینه، اونام دو تا دختراشن. این یکی برادر بزرگم پدرامه، تو مریلندِ آمریکا وکیله. اینم برادر تهتغاری، پرهام.» فاتک حدس زد که پژمان باید خیلی خانوادهدوست باشد. پژمان پرسید: «چایی میخوری یا نسکافه یا قهوه؟» فاتک گفت: «هر چه خودت دوست داری.» پژمان گفت: «من قهوه دوست دارم.»
پژمان قهوه را روی میز گذاشت و گفت: «اینم شیر و شکر.» فاتک پرسید: «این دو تا قاب عکس مالِ کیه؟ پدربزرگاته؟» پژمان خندهاش گرفت ولی به رویش نیاورد و جوابش را داد: «اون موسفیده احمد شاملوئه، اونم صادق هدایته.» فاتک گفت: «اسمِ صادق هدایت را شنیدهام.» پژمان کتابی از توی قفسه درآورد و پرسید: «دوست داری برات شعر بخونم؟» فاتک با سر جوابِ مثبت داد. پژمان شعرِ «پریا» را تا آخرش خواند و پرسید: «خوشت اومد؟» فاتک (به فارسی) گفت: «خیلی کشنگ بود.» پژمان دوباره پرسید: «چرا بندریا میگن کشنگ؟» فاتک خندید و گفت: «نمیدانم.» پژمان گفت: «پدربزرگِ من ترکِ قشقاییه، اونم به قانون میگه گانون.» و زد زیر خنده. فاتک هم خندید. پژمان شعرِ دیگری خواند، ولی متوجه شد که فاتک هیچ سر درنیاورد. پژمان بلند شد و از توی قفسه کتابِ دیگری درآورد و به فاتک گفت: «بیا خودت بخون.» شعرِ «صدای پای آب». فاتک شروع کرد به خواندن و حس کرد خیلی خوشش میآید، و گفت: «میشه این کتابو به من قرض بدی؟» پژمان با خنده گفت: «میتونم خودمم بهت قرض بدم.» و دونفری زدند زیر خنده. پژمان دست برد توی موهای فاتک و فاتک خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. پژمان پرسید: «میتونم ببوسمت؟» فاتک سرخ شد و چشمهایش را بست. پژمان آرام لبِ فاتک را بوسید و فاتک احساس کرد تمامِ تنش داغ شده. پژمان گفت: «چشماتو باز نکن.» و دستهگلِ سرخی را که با پلاستیک توی آب گذاشته بود درآورد و جلوی فاتک گرفت. فاتک گفت: «خیلی قشنگ است، خیلی ممنون.» هیچ چیز مثلِ دستهگلِ سرخ نمیتوانست فاتک را خوشحال کند، چون تا آن روز کسی برایش گل نخریده بود.
فاتک از عصر منتظر بود. میوه و آجیل آماده کرده بود و با کمکِ مادرش تمامِ خانه را تا جایی که میتوانستند تمیز کرده بودند. مادرِ فاتک استکانهای چای را که رنگشان زرد شده بود حسابی اسکاچ کشیده بود تا سفید شوند. صدای ماشین پشتِ درِ خانه خبر از آمدنِ دکتر داد. فاتک بهسرعت رفت دمِ در و پیش از آنکه پژمان در بزند، در را باز کرد و با پژمان دست داد. پژمان با مادرِ فاتک دست داد، چون فاتک از قبل به مادرش گفته بود که دستِ پژمان را بگیرد. فاتک خیلی خوشش آمد وقتی پژمان با پدرش روبوسی کرد و دستی به سرِ رسول کشید، چون فیصل و خانوادهاش هیچوقت با پدر و مادرِ فاتک دست نداده بودند. پژمان روی پتوی نوِ چینیای نشست که فاتک روزِ قبل خریده بود. از همه خوشحالتر مادرِ فاتک بود. مادرِ فاتک چای ریخت و پرسید: «قلیان میکشی؟» فاتک با خنده گفت: «نه مادر.» پژمان گفت: «بدم نمیاد، گهگاهی با دوستام میکشم.» پدرِ فاتک، که از قبل در جریانِ قرار قرار گرفته بود، پرسید: «چقدر میخواهی نقدی بدهی؟» پژمان با رسول گرمِ حرف زدن بود و نشنید پدرِ فاتک چه گفت. فاتک فوراً پرید وسط، دستپاچه شد و گفت: «بابا، بعداً بهت میگویم.» پژمان متوجه شد که پدرِ فاتک چیزی پرسید، برای همین پرسید: «چی گفتین بابا؟» فاتک جوابش را داد: «هیچی.» ولی پدرِ فاتک ولکن نبود و دوباره پرسید: «چقدر میخواهی مهرِ فاتک کنی؟» دوزاریِ پژمان افتاد و جواب داد: «هر چی فاطی خانم بگه.» و از فاتک پرسید: «مگه گفتی من اومدم خواستگاریت؟ من فقط میخواستم با خانوادهت آشنا بشم.» مادرِ فاتک، که فهمیده بود پدرِ فاتک ممکن است همه چیز را خراب کند، آهسته به پدرِ فاتک گفت: «فعلاً هیچ چیز نگو.» فاتک آهسته با خنده به پژمان گفت: «اینجا معمولاً برای خواستگاری میرن خونهٔ دختر.» پژمان لبخندی زد و چیزی نگفت. فاتک، که فهمیده بود پدرش ولکن نیست، به پژمان گفت: «بریم لبِ دریا. امشب مهتابه، دریا خیلی کشنگه.» پژمان گفت: «مامانت میخواست بهمون قلیون بده.» فاتک گفت: «بریم بیرون قلیون بکشیم، اینجا گرمه.» چون متوجه شده بود که پیشانیِ پژمان حسابی عرق کرده. فاتک به مادرش گفت که با پژمان میرود و برمیگردد. وقتی رفتند، پدرِ فاتک پرسید: «این نگفت چقدر میخواهد نقد بدهد؟» مادرِ فاتک جواب داد: «رسم ندارند پولِ نقد بدهند.» پدرِ فاتک با دلخوری پرسید: «رسم ندارند؟» مادرِ فاتک جواب داد: «نه.» پدرِ فاتک پرسید: «پس چه میکنند؟» مادرِ فاتک جواب داد: «خرجِ عروسی را میدهند.»
دکتر پژمان به دکتر فریبرز گفت: «خانوادهش خیلی فقیرن، ولی خیلی دخترِ باشعوریه. تو این مدت یه بار نگفته چیزی واسهم بخر.» فریبرز گفت: «شانس آوردی این یکی تیغزن نیست.» پژمان گفت: «برام خیلی عجیبه.» فریبرز جواب داد: «چیچیش عجیبه؟» پژمان گفت: «از یه همچین خانوادهٔ فقیری، دختری با این فهم و شعور.» فریبرز جواب داد: «اتفاقاً آدمای ندار از نظرِ اجتماعی خیلی مسائل رو بهتر درک میکنن؛ ما فقط واقعیتها رو میبینیم، ولی اونا با گوشت و استخونشون احساسش میکنن، چون هر روز باهاش درگیرن.» پژمان گفت: «اونوقت خیلی از آدما اونا رو دستکم میگیرن.» دکتر فریبرز احساس کرد که حسابی گلوی پژمان پیشِ فاتک گیر کرده... (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد