فاتک (11)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
دکتر پژمان
ایپرسی: راضیه خانم این دختره همونی نبود که چشم پدرشو عمل کردیم؟ دادای
نرگس جواب ایدا: خودشن دکتر، همونی که از دکتر بشیر برای خرج بیمارستان
پدرش تخفیف گرفتی؟ دکتر پژمان ایگو: آها، گفتی همینجا کار می کنه؟
- تو بایگانی کا
ر
می کنه، خیلی وخت نیست استخدام شده. دکتر پژمان ایگو: تا حالا دختر سبزه
بندری به این خوشگلی ندیده بودم. راضیه دو سه دفه بُرمک خو زیر و بالا ایکه
و ایگو: ای بی تو. دکتر پژمان خنده ایکرد و راضیه ایخوند: شیر مادر حلالت
ای سبزه بندری، شیر مادر حلالت ای چهمون کنجلی و کهکه ایزه زیر خنده. دکتر
پژمان ایپرسی: چی گفتی؟ راضیه ایگو: همو که تو گرفتارش بودی و دومرتبه ایزه
زیر خنده. دکتر پژمان ایگو: این خانم جمالی هم که توی غذاخوری کار می کنه
همیشه بامن بندری حرف می زنه، می گه دکتر تو با ای که سرحدی هستی ولی خیلی
خُشی، همیشه میگه (ادای خانم جمالی درایوارد) مم کربونت بشم، من اصلا نمی
فهمم چی میگه؟ راضیه ایگو: میگه با ایکه بندری نیستی ولی خیلی خوبی، مم
کربونت بشم یعنی مادر قربونت برم. دکتر پژمان ایگو: اوخی ... یادم باشه دفه
دیگه یه هدیه براش بخرم، پس چرا فارسی حرف نمی زنه تامن بدونم چی میگه؟
راضیه جوابش ایدا: می ترسه فارسی حرف بزنه همکارای بندری بهش بخندن چون
فارسی خملی گپ می زنه. دکتر پژمان ایپرسی: فارسی چی حرف می زنه؟ راضیه جواب
ایدا: یعنی فارسی و بندری قاطی پاتی گپ می زنه. دکتر پژمان دومرتبه
ایپرسی: اسم اون دختر بندری خوشگله چی بود؟ راضیه به شوخی و جدی ایگو: دکتر
چشمت درویش بکن، ای یکی از او دخترا نیست، اگه تواتن باهاش عروسی بکنی
شاید، میگن یک یارو پولداری عاشکش شده و یک چمدون لباس و طلا و جواهر براش
ایخریده ولی همش براش پش فرستاده چون از یارو و خانوادش خوشش نیامده. دکتر
پژمان وا خنده ایگو: خدا رو چه دیدی شاید از ما خوشش بیاد و ایزه زیر خنده.
راضیه شیفت ش که تموم بو. بدو هوند تو بایگانی و از نرگس ایپرسی: کاری
اتنین مه نرفتم بازار ب فرهاد و سمانه کفش و جوراب بخرم؟ نرگس جواب ایدا:
نه، اتگه کفش و جوراب، اگه وخت اتهه پسین بریم بازار اگن کیف و کفش حراج
شوکردن. راضیه واخنده ایگو: تو از کفش خریدن سیر نابی. مرجان همکار سیرجونی
شو ایگو: راست میگه راضیه خانم دیروز مامانم می گفت تو بازار زیتون یه
عالمه روسری و کیف و کفش و مانتو حراج کردن، من و دوستام هم بعد ازظهر
میخوایم اونجا بریم. نرگس ایگو: چه خب میتونی بیای دمبال من واهم بریم؟
مرجان جواب ایدا: باشه به دوستم میگم بیات سررا ورت داره. راضیه ایپرسی: پَ
فاطمه خانم کجان؟ نرگس ایگو رفتن حسابداری، مث ایکه همی یارو نامرد و مُم ش
شکایت ای بدبخت شوکردن که ب ما فحاشی ایکردن؟ آغای خیراتی همکار نرگس گوش
خو تیز ایکه و ایگو: ای فاتک بدبخت روی ناکنت جواب سلام آدم هادیت... یعنی
هرکه از کسی خوشی نهوند بایه شکایتی بکنن؟ راضیه آهسته ب نرگس ایگو: مث
ایکه همه از کضیه فاتک خبر شوهه؟ نرگس جواب ایدا: ای آغای خیراتی خیلی خاله
زنکن، دایم گوشی تیزن که ما دختون چه بی هم نگفتی م. مرجان ایگو: بیچاره
فاطی. راضیه شواسته بریت که فاتک وارد بو و با راضیه سلام و روبوسی ایکرد و
ایگفت: مخاسته بیام خیلی ازت تشکر بکنم خیلی بی بپ ما زحمت توکشی؟ راضیه
ایگو: خواهش اکنم وظیفه موهسته، راستی حال بپ ت چطورن؟ فاتک جواب ایدا:
خیلی خوبن الحمدالله، هفته دگه چهمونی واز اکنن. راضیه ایگو: ب دکتر پژمان
اُمدی حال بپ ت شپرسیده، اگه وختت اتکرد بره ازش تشکر بکن، و کبل ازایکه
فاتک چیزی بگیت، فراموشی خو بهونه ایکرد و ایگو: اَه، دگه یادم ره و ب فاتک
ایگو: اگه تواتن بدو واهم بریم. فاتک ایگو: دسِت درد نکن چون مه تهناکی
دکتر پژمان در جواب تشکر فاتک ایگو: ما
وظیفه پزشکی خودمون رو انجام دادیم. راضیه بدون اینکه فاتک متوجه بشت بُرمک
ایجکوند و واخنده ب دکتر پژمان ایگو: ببخشی که من کار دارم. فاتک ایگو:
ووستا که مه هم اتام. راضیه جواب ایدا: مث ایکه دکتر شخاسته چن تا قطره
مجانی ب بپ ت هادیت، ابخشی که مه خیلی کار امهستن و صحرا ره. دکتر دوسه تا
قطه چشم از کشوی بالای سرخو درایوارد و ایگفت: یادتون نره وقتی چشماشو
بازکردن روزی چن بار ازاین قطره ها بچکونین توی چشماش، چون چشماش اگه خشک
بشه روی بینایی ش خیلی اثر میذاره. و دست خو دراز ایکرد تا قطره ون هادیت
بی فاتک . دست دکتر ایخوه ب دست فاتک و صاف نگاهی ایکه توی چهمون فاتک.
فاتک احساس ایکه جونش مورمور نبودن. سرخو ایکردی زیر ولی طاکت نیوارد و
دومرتبه سرخو بالا ایکرد و متوجه بو که نگاه دکتر ازجنس نگاهون معمولی نهن.
یک لحظه پهلو خو فکر ایکرد شاید اشتباه نکردن و دکتر که با بودن ایهمه
دکتر و پرستارون جون نتات خاطرخواه مه بشت. و متوجه نهه که خودی هم همی طو
صاف تو چشمون دکتر نگاه نکردن. دکتر بلن بو و ب خودی ایگو باداباد هرچه
شوات بشه بشت و ایگو: راستی اسمت چی بود؟ فاتک جواب ایدا: فاطمه. دکتر
ایگو: من تا حالا دختر بندری به خوشگلی تو ندیدم...( ادامه ایهه)
ترجمهی فارسی پیشنهادی
دکتر پژمان
پرسید: «راضیه خانم، این دختره همونی نبود که چشم پدرشو عمل کردیم؟» راضیه، خواهرِ نرگس، جواب داد: «خودش است دکتر؛ همان که از دکتر بشیر برای خرجِ بیمارستانِ پدرش تخفیف گرفتی.» دکتر پژمان گفت: «آها، گفتی همینجا کار میکنه؟»
ـ «توی بایگانی کار
میکنه؛ خیلی وقت نیست استخدام شده.» دکتر پژمان گفت: «تا حالا دختر سبزهٔ بندری به این خوشگلی ندیده بودم.» راضیه دو سه بار ابروهایش را بالا و پایین انداخت و گفت: «این هم به تو!» دکتر پژمان خندید و راضیه خواند: «شیرِ مادر حلالت، ای سبزهٔ بندری؛ شیرِ مادر حلالت، ای چشمسرمهای!» و قاهقاه زد زیر خنده. دکتر پژمان پرسید: «چی گفتی؟» راضیه گفت: «همان که تو گرفتارش شدهای» و دوباره زد زیر خنده. دکتر پژمان گفت: «این خانم جمالی هم که توی غذاخوری کار میکنه همیشه با من بندری حرف میزنه؛ میگه دکتر تو با اینکه سرحدی هستی ولی خیلی خُشی. همیشه میگه (ادای خانم جمالی را درآورد): «مم کربونت بشم». من اصلاً نمیفهمم چی میگه.» راضیه گفت: «میگه با اینکه بندری نیستی ولی خیلی خوبی؛ «مم کربونت بشم» یعنی مادر قربونت برم.» دکتر پژمان گفت: «اوخی... یادم باشه دفهٔ دیگه یه هدیه براش بخرم. پس چرا فارسی حرف نمیزنه تا من بدونم چی میگه؟» راضیه جوابش را داد: «میترسه فارسی حرف بزنه همکارای بندری بهش بخندن، چون فارسیِ خملی حرف میزنه.» دکتر پژمان پرسید: «فارسی چی حرف میزنه؟» راضیه جواب داد: «یعنی فارسی و بندری قاطیپاتی حرف میزنه.» دکتر پژمان دوباره پرسید: «اسم اون دختر بندریِ خوشگله چی بود؟» راضیه نیمهشوخینیمهجدی گفت: «دکتر، چشمت را درویش کن؛ این یکی از آن دخترها نیست. اگر میخواهی با او عروسی کنی، شاید. میگویند یک یاروی پولدار عاشقش شده و یک چمدان لباس و طلا و جواهر برایش خریده، ولی همه را پس فرستاده، چون از یارو و خانوادهاش خوشش نیامده.» دکتر پژمان با خنده گفت: «خدا رو چه دیدی، شاید از ما خوشش بیاد» و زد زیر خنده.
شیفتِ راضیه که تمام شد، دواندوان آمد توی بایگانی و از نرگس پرسید: «کاری نداری؟ من دارم میروم بازار برای فرهاد و سمانه کفش و جوراب بخرم.» نرگس جواب داد: «نه. کفش و جوراب میخری؟ اگر وقت داری عصر برویم بازار؛ میگویند کیف و کفش حراج کردهاند.» راضیه با خنده گفت: «تو از کفش خریدن سیر نمیشوی.» مرجان، همکارِ سیرجانیشان، گفت: «راست میگه راضیه خانم؛ دیروز مامانم میگفت تو بازار زیتون یه عالمه روسری و کیف و کفش و مانتو حراج کردن؛ من و دوستام هم بعدازظهر میخوایم بریم اونجا.» نرگس گفت: «چه خوب! میتونی بیای دنبال من با هم بریم؟» مرجان جواب داد: «باشه، به دوستم میگم بیاد سر راه برت داره.» راضیه پرسید: «پس فاطمه خانم کجاست؟» نرگس گفت: «رفته حسابداری؛ مثل اینکه همان یاروی نامرد و مادرش از این بدبخت شکایت کردهاند که به ما فحاشی کرده.» آقای خیراتی، همکارِ نرگس، گوشهایش را تیز کرد و گفت: «این فاتکِ بدبخت روش نمیشه جوابِ سلامِ آدم را بدهد... یعنی هر کس از کسی خوشش نیامد باید ازش شکایت کنند؟» راضیه آهسته به نرگس گفت: «مثل اینکه همه از قضیهٔ فاتک خبر دارند؟» نرگس جواب داد: «این آقای خیراتی خیلی خالهزنک است؛ همیشه گوشش تیز است که ما دخترها به هم چه میگوییم.» مرجان گفت: «بیچاره فاطی.» راضیه میخواست برود که فاتک وارد شد، با راضیه سلام و روبوسی کرد و گفت: «میخواستم بیایم و خیلی ازت تشکر کنم؛ خیلی برای پدرم زحمت کشیدی.» راضیه گفت: «خواهش میکنم، وظیفهمان بود. راستی حالِ پدرت چطور است؟» فاتک جواب داد: «الحمدلله خیلی خوب است؛ هفتهٔ دیگر چشمهایش را باز میکنند.» راضیه گفت: «دکتر پژمان را دیدم، حالِ پدرت را میپرسید؛ اگر وقت کردی برو ازش تشکر کن.» و قبل از اینکه فاتک چیزی بگوید، فراموشیاش را بهانه کرد و گفت: «اَه، دیگر یادم رفت!» و به فاتک گفت: «اگر میخواهی بیا با هم برویم.» فاتک گفت: «دستت درد نکند؛ چون من تنهایی رویم نمیشود پیشِ دکتر پژمان بروم.»
دکتر پژمان در جوابِ تشکرِ فاتک گفت: «ما
وظیفهٔ پزشکی خودمون رو انجام دادیم.» راضیه بیآنکه فاتک متوجه شود ابرویی انداخت و با خنده به دکتر پژمان گفت: «ببخشید که من کار دارم.» فاتک گفت: «صبر کن که من هم میآیم.» راضیه جواب داد: «مثل اینکه دکتر میخواهد چند تا قطرهٔ مجانی به پدرت بدهد؛ ببخش که من خیلی کار دارم» و رفت بیرون. دکتر دو سه تا قطرهٔ چشم از کشوی بالای سرش درآورد و گفت: «یادتون نره وقتی چشماشو باز کردن، روزی چند بار از این قطرهها بچکونین توی چشماش، چون چشماش اگه خشک بشه روی بیناییش خیلی اثر میذاره.» و دستش را دراز کرد تا قطرهها را به فاتک بدهد. دستِ دکتر به دستِ فاتک خورد و صاف توی چشمانِ فاتک نگاه کرد. فاتک احساس کرد تنش دارد مورمور میشود. سرش را پایین انداخت، ولی طاقت نیاورد و دوباره سرش را بالا آورد و متوجه شد که نگاهِ دکتر از جنسِ نگاههای معمولی نیست. یک لحظه پیش خودش فکر کرد شاید دارد اشتباه میکند؛ دکتری که این همه دکتر و پرستارِ زیبا دور و برش هست، نمیآید خاطرخواهِ من بشود. و متوجه نبود که خودش هم همینطور صاف توی چشمانِ دکتر نگاه میکند. دکتر بلند شد و به خودش گفت: «باداباد، هر چه میخواهد بشود، بشود» و گفت: «راستی اسمت چی بود؟» فاتک جواب داد: «فاطمه.» دکتر گفت: «من تا حالا دختر بندری به خوشگلی تو ندیدم...» (ادامه دارد)
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد