فاتک 8
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
رحمون که متوجه بوده مم و بپ فاتک دگه مث پیشته تحویل ایناگفتن، حدس ایزه که بایه خبرونی بشت چون فاتک هم اصلن ب خودی ب رحمون نشون ایناداده. بهمی دلیل شو هوند و ته کوچه ووستا و کمین ایگه. چن نفر رد بودن و فکر شوکرد رحمون کمین ایکردن بلکه شواتن موبایل یا جیب شو بزنت ولی وختی رحمون غار ایزه بی چه نگاه نکردی فکر شوکرد شاید طرف مستن و خیلی سریع در رفتن. رحمون هرچه نشت خبری نبو ولی بای ایکه خو شی گفته تصمیم ایگه بنینت شاید چیزی دستگیرش بشه. شامس وا رحمون هسته چون از دور ایدی که یک یتا ماشین جوون در خونه فاتک وُستا و فاتک از ماشین پیاده بو و ره داخه لحر. رحمون شخاسته بریت و با فاتک دعوا بکنت. مدتی یه دعوا نی کرده و سری درد شکرده بی دعوا. ولی بعدا پشیمون بو و فکر ایکه اگه دعوا بکنت ممکنن دگه نتونت هیچوخت ب فاتک بگینت.
رحمون که متوجه شده بود پدر و مادر فاتک دیگر مثل قبل تحویلش نمیگیرند، حدس زد که باید خبرهایی باشد، چون فاتک هم اصلاً خودش را به رحمون نشان نمیداد. به همین دلیل شب آمد، ته کوچه ایستاد و کمین کرد. چند نفر که رد شدند فکر کردند رحمون کمین کرده تا موبایل یا جیبشان را بزند، ولی وقتی رحمون داد زد: «چرا نگاه میکنید؟» فکر کردند شاید طرف مست است و خیلی سریع در رفتند. رحمون هرچه نشست خبری نشد، ولی با اینکه خوابش گرفته بود، تصمیم گرفت بنشیند، شاید چیزی دستگیرش شود. شانس با رحمون بود، چون از دور دید که یک ماشین قشنگ دم خانهٔ فاتک ایستاد و فاتک از ماشین پیاده شد و رفت توی خانه. رحمون میخواست برود و با فاتک دعوا کند. مدتی بود دعوا نکرده بود و سرش برای دعوا درد میکرد. ولی بعد پشیمان شد و فکر کرد اگر دعوا کند، ممکن است دیگر هیچوقت نتواند فاتک را ببیند.
فاتک از همکارون خو ایپرسی که بیمارستون ب کارمندون خو تخفیف ادیت یانه؟ اتفاکن همکاروش که از مریضی بپ فاتک از زبون خودی خبر شوهسته، بهش جواب مثبت شوداد ولی توصیه شو ای هسته که اگه یه دکتر آشنا گیر بیارتن شاید بهته بتونت تخفیف بگنت. نرگس ایگو ما که با دکترون آشنا نهیم ولی دادای مه که تو بخش کارنکردن ب همه شو اشناستن. و ب نرگس ایگو موکع ظهر اریم پهلو دادا ما بلکه بتونت کمک بکن. دادای نرگس تا بی فاتک ایدی ایپرسی: همکار جدیدتون؟ چون نرگس کبلا ایگفته که یک تا همکار جدید جون پیدا شوکردن. نرگس جواب ایدا هو. و مشکل فاتک وا دادای خو درمیون اینهاد. دادای نرگس ایگو اگه خودتو بری پی رئیس بیمارستون اولا مشکل گیر ای بیاری ولی بهترن که از طریق دکترون جلو بری. نرگس ایپرسی: تو دوا دکترون بیشته آشنایی اتهستن. نرگس ایگو اتفاکن یک تا دکتر شیرازی هستن که خیلی ب مریضون ارست صبر بکنی مه صبا توی سالن ناهار خوری وازی گپ ازنوم و خبری بی شما اَدم.
فاتک از همکارانش پرسید که بیمارستان به کارمندانش تخفیف میدهد یا نه. اتفاقاً همکارانش که از بیماری پدر فاتک از زبان خودش خبر داشتند، جواب مثبت دادند، ولی توصیهشان این بود که اگر یک دکتر آشنا گیر بیاورد شاید بهتر بتواند تخفیف بگیرد. نرگس گفت: «ما که با دکترها آشنا نیستیم، ولی خواهرم که توی بخش کار میکند همهشان را میشناسد.» و گفت: «ظهر میرویم پیش خواهرم، شاید بتواند کمک کند.» خواهرِ نرگس تا فاتک را دید پرسید: «همکار جدیدتان است؟» چون نرگس قبلاً گفته بود که یک همکار جدیدِ خوشگل پیدا کردهاند. نرگس جواب داد: «آره.» و مشکل فاتک را با خواهرش در میان گذاشت. خواهرِ نرگس گفت: «اگر خودتان بروید پیش رئیس بیمارستان، اولاً به مشکل برمیخورید؛ بهتر است از طریق دکترها جلو بروید.» نرگس پرسید: «تو با دکترها بیشتر آشنایی داری.» او گفت: «اتفاقاً یک دکتر شیرازی هست که خیلی به مریضها میرسد؛ صبر کنید، من فردا توی سالن ناهارخوری با او حرف میزنم و به شما خبر میدهم.»
زیبا وا ماشین هوند دمبال فاتک و رفتن خونه مهرانگیز که بی خودی ب هیش داداش آماده شکرده. مهرانگیز لباسون هیش دادا خو نشون رفیکو خوایداد و هرسه تا وا هم شوگفت خیلی جوونن. مم مهرانگیز وارد اتاک بو و بعد از روبوسی با فاتک و زیبا ب فاتک ایگو: مشنفتن که نومزادی اتکردن، مبارکن اینشالله . مهرانگیز و زیبا و فاتک نگاهی بهم شوکرد ولی هیچی شونگفت. مم مهرانگیز ایگو پَ بی چه شیرینی بی رفیکون خو نتواردن؟ مهرانگیز خنده ای ایکرد و ایگو یادوم ره. مم مهرانگیز ایگو ببخشی که مه خیلی کارامهستن و از اتک صحرا ره. مهرانگیز ایپرسی: که پای کلیونن؟ زیبا ایگو: مه . مهرانگیز ایگو الان اتارم، بنینی که عروس خانم ما هم الان پیداش ابوتن. مهرانگیز چایی و شیرینی و کلیون ایوارد و شروع ایکه به تعریف کردن از نومزاد داداش که چکک خانواده با کلاسی ایهستن. و ایگو که صبا شو شبینی. فاتک ایگو: اگه مه نیام اشکالی ایهستن؟ مهرانگیز وا تعجب ایپرسی: مه به همه امگفتن تو و زیبا مث دادامی، اصلا گپ ش مزن. فاتک یه خو من من ایکرد و ایگو : آخه مه لباس جوون امنین، امناواتن لباسونی که فیصل ایخردن بپوشم، مواتن پس هادمی. زیبا ایگو: اتفاکن سایز مه و تو یکی ن. ازایجا اریم خونه ما یک تا پیرهن جوون و تمبون سوز امهستن که مخصوص هیشن، صبا شو مواتن بزنیم و برقصیم و روی خونواده دوماد کم بکنیم. هرسه تا شوزد زیر خنده. فاتک ای پا و اوپا ایکرد و بالاخره مشکل عمل چهمون بپ خو ب رفیکون خو تعریف ایکرد. زیبا که خبر ایهسته و از مم فاتک ششنفته که کرارن پول نقد هم گیر خانواده فاتک بیاتن ایپرسی خب اگه هیش بکنی دگه مشکل حلن. فاتک جوابش ایداد: کرارن پنج ملیون تومن نقد هادن و پنجاه تا سکه هم مِهرم بکنن. مهرانگیز تو دلِ خو ایگو چکک کم. فاتک ایگو: ممی از حالا نکشه ایرختن که کولر و ماشین لباسشویی ب خودی بخرت. و وا خنده ایگفت: رسول ازهمی الان از ممی کول ایگفتن که جاش بکرده زیر کولر. زیبا و مهرانگیز خنده شوکرد ولی وازور شوتونست جلو خرس چهمون خو بگرن. فاتک ایگو: ولی مه دلم ایناواتن زن فیصل بشم. هردوتا وا هم شوپرسی: بی چه؟ مهرانگیز سوال ایکه: طرف گدان؟ فاتک جواب ایدا اتفاکن برعکسن خیلی دست و دلبازن. هرشو مبرتن صحرا، برام لباس و طلا ایخریدن. زیبا وا هول و ولا ایپرسی پُ مشکلش چن؟ بلکه خیلی جَهل اگنت؟ فاتک ایگو: نه، ولی نادونم بی چه ناتونوم دوستش اُمبشت؟ مهرانگیز ایگو: عشک و عاشکی مال کدیمونه، همه همی طورن بعدش دگه درست ابوتن. فاتک ایگو: خانواده ش اصلا ب بپ و مم مه تحویل ناگرن، مُم ش شگفته وختی هیش امکه حک امنین بی بپ لنگی و مم چرکی خو ببرم خونه خو، از حالا اگفتن بندری گپ مزن که زشتن. مهرانگیز ایگو: غصه مخو همیشه ایطوری نامونت. زیبا خیلی عصبانی بو و ایگو: معلومن خیلی بیشعورن. مهرانگیز ایگو: فکر اکنم از همی تازه بدورون رسیده ونن که فکر اکنن چون پول شوهستن هرچه دلشو شواتن اتونن بی بکیه بگن. زیبا ایگو: پَ تواتن وا عمل چهم بپ خو چه بکنی؟ فاتک جواب ایدا: دادای همکارم پرستارن کرار بودن وا رئیس بیمارستون گپ بزنت بلکه بتونت خرج عمل و بیمارستون برام تخفیف بگنت. زیبا ایگو اصلن فکرش هم مکن خودم پول کرض تدم. مهرانگیز ایگو اتونی رو مه هم حساب بکنی... ادامه ایهه
زیبا با ماشین آمد دنبال فاتک و رفتند خانهٔ مهرانگیز که داشت خودش را برای عروسی خواهرش آماده میکرد. مهرانگیز لباسهای عروسی خواهرش را به رفیقهایش نشان داد و هر سه با هم گفتند: «خیلی قشنگاند.» مادر مهرانگیز وارد اتاق شد و بعد از روبوسی با فاتک و زیبا، به فاتک گفت: «شنیدهام نامزد کردهای؛ مبارک است انشاءالله.» مهرانگیز و زیبا و فاتک نگاهی به هم انداختند ولی هیچ نگفتند. مادر مهرانگیز گفت: «پس چرا برای رفیقهایت شیرینی نیاوردهای؟» مهرانگیز خندهای کرد و گفت: «یادم رفت.» مادر مهرانگیز گفت: «ببخشید، من خیلی کار دارم» و از اتاق رفت بیرون. مهرانگیز پرسید: «کی پای قلیان است؟» زیبا گفت: «من.» مهرانگیز گفت: «الان میآورم؛ بنشینید که عروسخانمِ ما هم الان پیدایش میشود.» مهرانگیز چای و شیرینی و قلیان آورد و شروع کرد به تعریف از نامزد خواهرش، که چه خانوادهٔ باکلاسی دارند؛ و گفت که فردا شب میبینیدشان. فاتک گفت: «اگر من نیایم اشکالی دارد؟» مهرانگیز با تعجب گفت: «من به همه گفتهام تو و زیبا مثل خواهرهای من هستید؛ اصلاً حرفش را نزن.» فاتک کمی منومن کرد و گفت: «آخر من لباس قشنگ ندارم؛ نمیخواهم لباسهایی را که فیصل خریده بپوشم، میخواهم پسشان بدهم.» زیبا گفت: «اتفاقاً سایز من و تو یکی است. از اینجا میرویم خانهٔ ما؛ یک پیراهن قشنگ و شلوار سبز دارم که مخصوص عروسی است. فردا شب میخواهیم بزنیم و برقصیم و روی خانوادهٔ داماد را کم کنیم.» هر سه زدند زیر خنده. فاتک این پا و آن پا کرد و بالاخره مشکلِ عمل چشمهای پدرش را برای رفیقهایش تعریف کرد. زیبا که خبر داشت و از مادر فاتک شنیده بود که قرار است پول نقد هم گیر خانوادهٔ فاتک بیاید، گفت: «خب، اگر عروسی کنی دیگر مشکل حل است.» فاتک جوابش را داد: «قرار است پنج میلیون تومان نقد بدهند و پنجاه سکه هم مهرم کنند.» مهرانگیز توی دلش گفت: «چقدر کم!» فاتک گفت: «مادرم از حالا نقشه کشیده که برای خودش کولر و ماشین لباسشویی بخرد.» و با خنده گفت: «رسول از همین حالا از مادرم قول گرفته که جایش را زیر کولر بیندازد.» زیبا و مهرانگیز خندیدند، ولی بهزور توانستند جلوی اشک چشمهایشان را بگیرند. فاتک گفت: «ولی من دلم نمیخواهد زن فیصل بشوم.» هر دو با هم پرسیدند: «چرا؟» مهرانگیز پرسید: «طرف خسیس است؟» فاتک جواب داد: «اتفاقاً برعکس، خیلی دستودلباز است. هر شب مرا بیرون میبرد، برایم لباس و طلا خریده.» زیبا با هولوولا پرسید: «پس مشکلش چیست؟ نکند خیلی بداخلاقی میکند؟» فاتک گفت: «نه، ولی نمیدانم چرا نمیتوانم دوستش داشته باشم.» مهرانگیز گفت: «عشق و عاشقی مال قدیمیهاست؛ همه همینطورند، بعدش دیگر درست میشود.» فاتک گفت: «خانوادهاش اصلاً پدر و مادر مرا تحویل نمیگیرند. مادرش گفته وقتی عروسی کردم حق ندارم پدرِ لنگیپوش و مادرِ چرکم را به خانهام ببرم؛ از حالا میگوید بندری حرف نزن که زشت است.» مهرانگیز گفت: «غصه نخور، همیشه اینطور نمیماند.» زیبا خیلی عصبانی شد و گفت: «معلوم است خیلی بیشعورند.» مهرانگیز گفت: «فکر میکنم از همین تازهبهدورانرسیدههایند که خیال میکنند چون پول دارند، هرچه دلشان بخواهد میتوانند به بقیه بگویند.» زیبا گفت: «پس با عمل چشم پدرت میخواهی چه کنی؟» فاتک جواب داد: «خواهرِ همکارم پرستار است؛ قرار شده با رئیس بیمارستان حرف بزند، شاید بتواند برای خرج عمل و بیمارستان برایم تخفیف بگیرد.» زیبا گفت: «اصلاً فکرش را هم نکن، خودم به تو پول قرض میدهم.» مهرانگیز گفت: «روی من هم میتوانی حساب کنی...» ادامه دارد
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد