فاتک (6)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
فاتک ره از خونه همسایه زنگ ایزه به تلفن دستی همکارش نرگس و ازش خواهش
ایکه که کارونش انجام هادیت چون بایه بی بپ ش ببرد درمونگاه و اَمرو ناتونت
بیاتن سرِکار. نرگس بهش ایگفت: اصلن نگران مبش خودوم ردیف شکونوم. بپ فاتک
از درد چهم تا صب
نخافته. هوای گرم و باد
گرم پنکه هم باعث شبو خالو کمبر عرک بکنت و چهمی بیشته بسوزه. صب زود فاتک ب
بپ خو ایسید و وانت دربست ایگفت و بی خو ایرسوند درمونگاه. سه چهارساعت
طول ایکشی تا نوبت بپ فاتک رسی. دکتر چهم بپ فاتک معاینه ایکرد و ایگو:
فعلا ای قطره ضد التهاب بگری و بریزی تو چهمی ولی دراولین فرصت بایه ای
ببری پیش چشم پزشک، چون وضع چهمونی خیلی خرابن. فاتک ب بپ خو ایرسوند خونه و
یادی هوند که دخ خاله مهرانگیز توی مطب چشم پزشک کار اکنت. تاکسی ایگفت و
رفت سراغ مهرانگیز. مهرانگیز که مدتی از فاتک خبری اینهه از دیدنش خیلی
خوشحال بو و ایگفت: بننین تا همی الان زنگ بزنوم به راضیه. تلفن مهرانگیز
که تموم بو ایگو: ساعت 6 بره تا لای مریضون اتبفرسته داخل. بعد صدایی ایزه:
آغای کمالی بی زحمت دوتا نسکافه بی ما بیار. آغای کمالی آبدارچایی شرکت
دوتا نسکافه توی لیوان خوشگل دسته دار ایوارد و تا چهمی کفت به فاتک از
مهرانگیز ایپرسی همو دخت خاله تن که تگفته شواتن ایجا استخدام بشت؟ چکک
جونن. فاتک خنده شیگفت؛ چون آغای کمالی با ایکه سن و سالی اینهسته کف دست و
مودِ سر خو حنیر ایبسته. مهرانگیز خنده ای ایکرد و جواب ایداد: نه آغای
کمالی ای فاتک ن، دوست جون چونی مِن. آغای کمالی سلام ایکه وبا لحنی مث
تبلیغات سینمایی ایگفت: به بزرگترین شرکت تجاری در دنیای مجازی خوش آمدید و
کهکه خنده ای ایزه. فاتک و مهرانگیز هم شوزه زیر خنده. آغای کمالی دستی
ایکشی به روسری فاتک و ایگفت: چه روسری جوونی اتهه، حتما اَ سیتی سنتر
اتخریدن؟ فاتک بی خودی کنار ایکشی و ایگو نه نومزادوم ایخردن. مهرانگیز
ایگو: مترس آغای کمالی خیلی مرد خوبی ن. آغای کمالی دست خو مث آدمون کِشک
خم ایکرد و ایگو: مه کبریت بی خطرُم. و سه نفری دومرتبه شوزد زیر خنده. یک
دفه صدای کلغ بلند بو. آغای کمالی دست و پا خو جمع ایکرد و ایگو: یالله برم
که حاجی باروت هوند. فاتک ایپرسی حاجی باروت دگه کن؟ مهرانگیز جواب ایداد:
حسابدار ارشد شرکتن ولی همه کارن چون ای شرکت پروژه ون دولتی انجام ادیت،
جزو دارو و دسته هموشونن. یک آغای مسن ریشی که یقه خو محکم تا دکمه آخر
ایبسته همی طو که ب زمین نگاه شکرده ایپرسی: خانم بهادری فایل شرکت آوا
خدمت شمان؟ مهرانگیز که کبل ازایکه حاجی باروت وارد بشت روسری خو جلو
ایکشیده و گره ش سفت ایکرده جواب ایداد: اُمداد ب آغای محسنی حاجی آغا.
حاجی باروت زیر لووی ایگو: موید باشی و بدون ایکه نگاهی ب او سه نفر بکنت
برگشت که بریت که آغای کمالی سوال ایکه: حاجی آخری ای نماز وحشت یاد ما
نتداد! حاجی برگشت، تبسمی ایکرد و با لحنی نیمه جدی ایگوفت: دست بکش آغای
کمالی و زیر لوو بشوخی ایگفت: بر شیطون و بچه شیطون نعلت. مهرانگیز ب فاتک
ایگفت: تنها کسی که جرات ایهه وازی شوخی بکنت آغای کمالی ن. آغای کمالی
ایگف: ایکک روی تارن که وا یک من زلیبی نابوت ای بخوری. فاتک خداحافظی ایکه
که بریت، مهرانگیز ایگو: بنین هنو زودن، مواتن یک خبر خش بهت هادم. و بی
محطلی ایگفت: هفته دگه عقد دادامِن، فاتک با خوشحالی ایپرسی: چه خُب. آغای
کمالی ایگو: پَ بی ما دعوت نکردن؟ مهرانگیز جوابش ایداد که فعلا عقد نکردن،
وختی هوا خنک بو هیش اکنن و هندونه اینها زیر کِچک آغای کمالی و واخنده
ایگو: مگه ما چن تا آغای کمالی موهستن؟ آغای کمالی ایگو: کربون همی دادای
جون خوم برم. مهرانگیز ایگو: آغای کمالی نگا بکن بگین اسماعیل هستن بگه اگه
کاری اینین ب فاتک برسونت چون راهی خیلی دورن. آغای کمالی وا شوخی ایگو:
انوسومی ترک چرخ خوم شرَسُونوم و بلن بلن خنده ای ایکه. مهرانگیز هم با
خنده ایگو: بره ایکک کرم مرِز.
فاتک اسم و مشخصات بپ خو اینوشت و
پرونده ایداد بار راضیه. راضیه ایگو: بنین الان صدات ازنوم، مهرانگیز خیلی
سفارشت ایکردن و ایپرسی خیلی وا هم دوستی؟ فاتک جواب ایداد: مه و مهراگیز و
زیبا تو مدرسه همیشه واگر هم ما گشته. راضیه ایگفت: چکک خب.
دکتر
جسابی چهمون بپ فاتک معاینه ایکرد و چراغ اتاق خاموش ایکرد و ایگفت: میتونی
علامت های روی دیوار رو ببینی؟ بپ فاتک جواب ایدا: نه. دکتر دومرتبه
ایپرسی اون بزرگا هم نمی تونی ببینی؟ بجای بپ، خود فاتک جواب ایداد که از
دیروز تا حالا دگه هیچ جا نمی بینه. دکتر چن دفه دگه حسابی چهمون خالو کمبر
معاینه ایکرد و ایگفت: چشماش آب مروارید آورده و چون ازش مراقبت نکرده وضع
چشماش خراب شده باید هرچه سریعتر عمل بشه. می نویسم بهتون وقت عمل بدن.
راضیه دفتر مخوصی مثل تقویم واز ایکرد و ایگفت: دکتر اینوشتن بایه هرچه
زودته عمل بشت ولی فکر نکنم به ای زودی بتونم وقتی بی بابات گیر بارم چون
وقت ون همه پرن، ولی اگه کسی کنسل ایکه حتما سعی اکنم وقتش هادیم بی شما.
فاتک ایپرسی فکر اکنی چکک خرج عملش بشت؟ راضیه فکری ایکرد و ایگفت: زیاد
نابوتن فکر اکنم همی حدود یک و نیم بشت. فاتک ایگفت: مه خوم توی بیمارستان
کاراکردم. راضیه ایگو: چه خب، اگه بتونی تخفیف بگری دگه بهتر..........
ادامه ایهه
ترجمهی فارسی پیشنهادی
فاتک رفت از خانهٔ همسایه به موبایلِ همکارش، نرگس، زنگ زد و از او خواهش کرد کارهایش را انجام بدهد، چون باید پدرش را به درمانگاه ببرد و امروز نمیتواند سرِ کار بیاید. نرگس به او گفت: «اصلاً نگران نباش، خودم ردیفشان میکنم.» پدر فاتک از درد چشم تا صبح نخوابیده بود. هوای گرم و بادِ گرمِ پنکه هم باعث میشد خالو کمبر عرق کند و چشمش بیشتر بسوزد. صبح زود فاتک پدرش را برداشت، وانت دربست گرفت و او را به درمانگاه رساند. سه چهار ساعت طول کشید تا نوبت پدر فاتک رسید. دکتر چشم پدر فاتک را معاینه کرد و گفت: «فعلاً این قطرهٔ ضدالتهاب را بگیرید و توی چشمش بریزید، ولی در اولین فرصت باید او را پیش چشمپزشک ببرید، چون وضع چشمهایش خیلی خراب است.» فاتک پدرش را به خانه رساند و یادش آمد که دخترخالهاش مهرانگیز توی مطب یک چشمپزشک کار میکند. تاکسی گرفت و رفت سراغ مهرانگیز. مهرانگیز که مدتی از فاتک خبری نداشت، از دیدنش خیلی خوشحال شد و گفت: «بنشین، همین الان به راضیه زنگ میزنم.» تلفن مهرانگیز که تمام شد گفت: «ساعت شش برو تا لای مریضها تو را بفرستد داخل.» بعد صدا زد: «آقای کمالی، بیزحمت دوتا نسکافه برای ما بیاور.» آقای کمالی، آبدارچی شرکت، دو نسکافه توی لیوانهای قشنگِ دستهدار آورد و تا چشمش به فاتک افتاد از مهرانگیز پرسید: «همان دخترخالهات است که میگفتی میخواهد اینجا استخدام شود؟ چقدر خوشگل است!» فاتک خندهاش گرفت؛ چون آقای کمالی با اینکه سن و سالی نداشت، کف دست و موی سرش را حنا بسته بود. مهرانگیز خندهای کرد و جواب داد: «نه آقای کمالی، این فاتک است، دوستِ جانجانیِ من.» آقای کمالی سلام کرد و با لحنی مثل تبلیغات سینمایی گفت: «به بزرگترین شرکت تجاری در دنیای مجازی خوش آمدید!» و قاهقاه خندید. فاتک و مهرانگیز هم زدند زیر خنده. آقای کمالی دستی به روسری فاتک کشید و گفت: «چه روسری قشنگی داری، حتماً از سیتیسنتر خریدهای؟» فاتک خودش را کنار کشید و گفت: «نه، نامزدم خریده.» مهرانگیز گفت: «نترس، آقای کمالی خیلی مرد خوبی است.» آقای کمالی دستش را مثل نگهبانها خم کرد و گفت: «من کبریتِ بیخطرم!» و سه نفری دوباره زدند زیر خنده. یکدفعه صدای سرفهای بلند شد. آقای کمالی دست و پایش را جمع کرد و گفت: «یالله بروم که حاجی باروت آمد.» فاتک پرسید: «حاجی باروت دیگر کیست؟» مهرانگیز جواب داد: «حسابدار ارشد شرکت است، ولی همهکاره است؛ چون این شرکت پروژههای دولتی انجام میدهد و او هم جزو دار و دستهٔ خودشان است.» یک آقای مسنِ ریشو که یقهاش را محکم تا دکمهٔ آخر بسته بود، همانطور که به زمین نگاه میکرد پرسید: «خانم بهادری، پروندهٔ شرکت آوا خدمت شماست؟» مهرانگیز که پیش از ورود حاجی باروت روسریاش را جلو کشیده و گرهاش را سفت کرده بود جواب داد: «دادمش به آقای محسنی، حاجآقا.» حاجی باروت زیر لب گفت: «مؤید باشید» و بیآنکه نگاهی به آن سه نفر بیندازد برگشت که برود، که آقای کمالی پرسید: «حاجی، آخرش این نماز وحشت را یاد ما ندادی!» حاجی برگشت، لبخندی زد و با لحنی نیمهجدی گفت: «دست بردار آقای کمالی!» و زیر لب به شوخی گفت: «بر شیطان و بچهشیطان لعنت.» مهرانگیز به فاتک گفت: «تنها کسی که جرئت دارد با او شوخی کند آقای کمالی است.» آقای کمالی گفت: «آنقدر عبوس است که با یک من زولبیا هم نمیشود قورتش داد!» فاتک خداحافظی کرد که برود، مهرانگیز گفت: «بنشین، هنوز زود است، میخواهم یک خبر خوش به تو بدهم.» و بیمعطلی گفت: «هفتهٔ دیگر عقد خواهرم است.» فاتک با خوشحالی گفت: «چه خوب!» آقای کمالی گفت: «پس ما را دعوت نکردهاند؟» مهرانگیز جوابش را داد که فعلاً عقد نکردهاند، وقتی هوا خنک شد عروسی میگیرند؛ و هندوانه زیر بغل آقای کمالی گذاشت و با خنده گفت: «مگر ما چند تا آقای کمالی داریم؟» آقای کمالی گفت: «قربان همین خواهرِ نازنینِ خودم بروم.» مهرانگیز گفت: «آقای کمالی، نگاه کن ببین اسماعیل هست؛ بگو اگر کاری ندارد فاتک را برساند، چون راهش خیلی دور است.» آقای کمالی به شوخی گفت: «مینشانمش ترکِ دوچرخهٔ خودم و میرسانمش!» و بلندبلند خندید. مهرانگیز هم با خنده گفت: «برو، اینقدر کرم نریز!»
فاتک اسم و مشخصات پدرش را نوشت و پرونده را به راضیه داد. راضیه گفت: «بنشین، الان صدایت میزنم. مهرانگیز خیلی سفارشت را کرده.» و پرسید: «خیلی با هم دوستید؟» فاتک جواب داد: «من و مهرانگیز و زیبا توی مدرسه همیشه با هم میگشتیم.» راضیه گفت: «چقدر خوب.»
دکتر چشمهای پدر فاتک را حسابی معاینه کرد، چراغ اتاق را خاموش کرد و گفت: «میتونی علامتهای روی دیوار رو ببینی؟» پدر فاتک جواب داد: «نه.» دکتر دوباره پرسید: «اون بزرگها رو هم نمیتونی ببینی؟» بهجای پدر، خود فاتک جواب داد که از دیروز تا حالا دیگر هیچجا را نمیبیند. دکتر چند بار دیگر چشمهای خالو کمبر را حسابی معاینه کرد و گفت: «چشماش آب مروارید آورده و چون ازش مراقبت نکرده، وضع چشماش خراب شده؛ باید هرچه سریعتر عمل بشه. مینویسم بهتون وقت عمل بدن.» راضیه دفتر مخصوصی مثل تقویم باز کرد و گفت: «دکتر نوشته باید هرچه زودتر عمل شود، ولی فکر نکنم به این زودی بتوانم برای پدرت وقتی گیر بیاورم، چون وقتها همه پر است؛ ولی اگر کسی کنسل کرد، حتماً سعی میکنم وقتش را به شما بدهم.» فاتک پرسید: «فکر میکنی خرج عملش چقدر بشود؟» راضیه فکری کرد و گفت: «زیاد نمیشود، فکر میکنم همین حدود یک و نیم بشود.» فاتک گفت: «من خودم توی بیمارستان کار میکنم.» راضیه گفت: «چه خوب! اگر بتوانی تخفیف بگیری که دیگر بهتر...»
ادامه دارد
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد