پرش به محتوا
هرمزجانHORMOZJAN

فاتک

فاتک قسمت آخر

هنوز بررسی نشده این اثر هنوز به‌دست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.

نوشته‌ی اسمال 📍 بندرعباس

ترجمه‌ی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکرده‌اند؛ اگر جایی را بهتر می‌دانید در گفت‌وگوی پایین بنویسید.

چن تایی ازهمکارون رحمون تو بانک وختی شودید رحمون شواتن بریت تو بیمارستون شر درست بکنت، شوترسوندی که نریت. دوسه تایی هم که شاخاسته برنامه خنده شو جور بشت تحریکی شوکرد که بریت و انتقام خو بگنت. یکی شو ایگو نری بدبخت که دکتر

چند تا از همکارهای رحمون در بانک، وقتی دیدند رحمون می‌خواهد برود بیمارستان و شر درست کند، ترساندندش که نرود. دو سه نفری هم که می‌خواستند برنامهٔ خنده‌شان جور شود، تحریکش کردند که برود و انتقامش را بگیرد. یکی‌شان گفت: «نروی بدبخت، که دکتر

سوزن تزنت وا تورگ اَبی. رحمون خیلی از ای گپ ترسی. یادی هوند که چن سال کبل وختی کلغ بونگو شی گفته چهار نفر وا زور دست و پاش شوگفت و سوزنی شوزه و رحمون تا دو روز غار شزده. یکی دگه ایگو: نری بدبخت که اگه دکتر نگات ایکه شاش بند اَبی.

سوزنت بزند و از کار بیفتی!» رحمون خیلی از این حرف ترسید. یادش آمد چند سال پیش وقتی سیاه‌سرفه گرفته بود، چهار نفر به‌زور دست و پایش را گرفتند و آمپولش زدند و رحمون تا دو روز داد می‌زد. یکی دیگر گفت: «نروی بدبخت، که اگر دکتر نگاهت کند شاش‌بند می‌شوی!»

رحمون تو بیمارستون ب هرکه شرسیده سراغ دکتر پژمان شگفته. تا بالاخره یکی ایگو بره تو بخش. ولی رحمون اینافهمی بخش چن. تا ایکه شامسی ایخو ب پست راضیه و ایپرسی: دادا تو بندری؟ راضیه جوابش ایدا: بله امری توهستن؟ رحمون ایگو: مواتن ب دکتر بگینوم. راضیه کنجکاو بو و ایپرسی: چکار اتهستن چون دکتر خیلی سری شلوغن. رحمون ایگو: خیلی وازش کارم امهه. تاکید رحمون رو کلمه خیلی باعث بو راضیه شک بکنت و بپرسیه: فکر ناکنم اَمرو بتونی ای بگینی. رحمون همی طو که مشغول گپ زدن با راضیه هسته ایدی که یه نفر مرد که لباس سفید نگرشن و گوشی ایکردیدن دور گردون خو یک تا سرنگ بارشن و ب راضیه ایگو: راضیه خانم اینو بزنین به همون مریضی که گفتم. یک لحظه نگاه رحمون کفت وا چهم دکتر و متوجه بو که دکتر بِر و بِر نگاش نکردن. جون رحمون مورمور بو. راضیه ایگو: چشم آقای دکتر. و تا راضیه برگشت ایدی که از رحمون خبری نین. رحمون دو تا ایهسته دو تا پام کرضی ایگفت و ایزه بچاک و همی طو که بطرف موتور خو دو شکنده دعا شکرده و بخودی شگفته: ای خدا به جوونی م رحم بکن، یا ابلفرض اگه شاش بن بودم چه بکنم، یا سید مظفر. رحمون چن کوچه بالاتر ووستا و ره تو پس کوچه و چون بخودی فشار ایوارد هرچه زور ایزه شاشی نهوند. دومرتبه ایگو: ای مم بدو که شاش بن بودوم، خدایا غلط امکه. رحمون تا پسین از بس بخودی تلقین ایکه شاشی نهوند. پسین ره در خونه بپ فاتک و درایزه و ایگو: گه م خو غلط امکه. بپ و مم فاتک که شونافهمیده جریان چه بخیالشو رحمون هوندن معذرت خواهی بکنت: شوگفت که مانعی اینین. بدو بنین چای بخو که فلاسک جدید موخریدن.

رحمون در بیمارستان به هر کس می‌رسید سراغ دکتر پژمان را می‌گرفت، تا بالاخره یکی گفت: «برو توی بخش.» ولی رحمون نفهمید «بخش» چیست. تا اینکه شانسش زد و به پستِ راضیه خورد و پرسید: «خواهر، تو بندری هستی؟» راضیه جوابش را داد: «بله، امری دارید؟» رحمون گفت: «می‌خواهم دکتر را ببینم.» راضیه کنجکاو شد و پرسید: «چه کارش داری؟ دکتر سرش خیلی شلوغ است.» رحمون گفت: «خیلی با او کار دارم.» تأکید رحمون روی کلمهٔ «خیلی» باعث شد راضیه شک کند و بگوید: «فکر نمی‌کنم امروز بتوانی ببینی‌اش.» رحمون همین‌طور که مشغول حرف زدن با راضیه بود، دید مردی که روپوش سفید تنش است و گوشی پزشکی را دور گردنش انداخته، یک سرنگ در دست دارد و به راضیه می‌گوید: «راضیه خانم، اینو بزنین به همون مریضی که گفتم.» یک لحظه نگاه رحمون به چشم دکتر افتاد و متوجه شد که دکتر زل‌زل نگاهش می‌کند. تنِ رحمون مورمور شد. راضیه گفت: «چشم آقای دکتر.» و تا راضیه برگشت، دید از رحمون خبری نیست. رحمون دو تا پا داشت، دو تا هم قرض گرفت و زد به چاک، و همین‌طور که به طرف موتورش می‌دوید دعا می‌کرد و به خودش می‌گفت: «ای خدا، به جوانی‌ام رحم کن؛ یا ابوالفضل، اگر شاش‌بند شدم چه کنم؛ یا سید مظفر!» رحمون چند کوچه بالاتر ایستاد و رفت توی پس‌کوچه، و چون به خودش فشار آورده بود، هر چه زور زد ادرارش نیامد. دوباره گفت: «ای مادر، بیا که شاش‌بند شدم؛ خدایا غلط کردم!» رحمون تا عصر از بس به خودش تلقین کرد، ادرارش نیامد. عصر رفت درِ خانهٔ پدرِ فاتک، در زد و گفت: «گُه خوردم، غلط کردم.» پدر و مادرِ فاتک که نفهمیده بودند جریان چیست، به خیالشان رحمون آمده معذرت‌خواهی کند؛ گفتند: «اشکالی ندارد. بیا بنشین چای بخور که فلاسک تازه خریده‌ایم.»

رحمون صب که از خو بلن بو ایدی که سرجاش تَرِن. غار ایزه: مُم که هوو ایرختن توی جای مِه؟ مم رحمون ایگو: تو خُو شاش اتکردن. و رحمون نفس راحتی ایکشی.

رحمون صبح که از خواب بلند شد، دید جایش خیس است. داد زد: «مامان، کی آب ریخته توی جای من؟» مادرش گفت: «خودت توی خواب جایت را خیس کرده‌ای.» و رحمون نفس راحتی کشید.

***

***

وختی نتیجه کنکور منتشر بو، پژمان اصلا باور ایناکرده که فاتک دانشگاه پژشکی شیراز کبول بودن. چن ماه بعد پژمان بی خودی منتکل ایکه ب شهرخو شیراز تا فاتک بتونت بریت دانشگاه و درس خو بخونت. فاتک ب کمک شو خو پول شفرستاده و خونه بپ خو تعمیر ایکرد و یک تا اتاق دگه هم ب رسول درست ایکه و کلی وسایل براشو ایخری. یکبار هم بخاطر هیش زیبا بندر هوند. و ایکک درسی زیاد و سنگینه که فرصت سرخاروندن اینهه.

وقتی نتیجهٔ کنکور منتشر شد، پژمان اصلاً باورش نمی‌شد که فاتک دانشگاه پزشکی شیراز قبول شده باشد. چند ماه بعد پژمان خودش را به شهرش، شیراز، منتقل کرد تا فاتک بتواند به دانشگاه برود و درسش را بخواند. فاتک با کمک شوهرش پول می‌فرستاد؛ خانهٔ پدرش را تعمیر کرد، یک اتاق دیگر هم برای رسول ساخت و کلی وسایل برایشان خرید. یک بار هم به خاطر عروسی زیبا به بندر آمد. آن‌قدر درسش زیاد و سنگین بود که فرصت سر خاراندن نداشت.

هفت سال بعد وختی فاتک فارغ التحصیل بو پژمان جشن مفصلی راه ایکردی و با افتخار ب همه نشون ایدا که خانمش دکترن. مخصوصن ب خانواده خاله اش که ب فاتک تحقیر شاکرده. بعد هم هوندن بندر و زیبا که با یک ارزیاب گمرک هیش ایکرده بخاطر ایکه ب شوو خو نشون هادیت که چه رفیکونی ایهستن یک جشن درست و حسابی ترتیب ایداد. از همه بیشته ولی مم فاتک و رسول که حالا دیپلم خو ایگفته خوشحال هسترن. ولی افسوس که بپ فاتک که دو سال کبل از ای جریان فوت ایکرده دگه زنده نهسته تا بگینت که دختش دکتر بودن.

هفت سال بعد، وقتی فاتک فارغ‌التحصیل شد، پژمان جشن مفصلی راه انداخت و با افتخار به همه نشان داد که خانمش دکتر است؛ مخصوصاً به خانوادهٔ خاله‌اش که فاتک را تحقیر می‌کردند. بعد هم به بندر آمدند و زیبا که با یک ارزیاب گمرک عروسی کرده بود، برای اینکه به شوهرش نشان بدهد چه رفقایی دارد، یک جشن درست و حسابی ترتیب داد. ولی از همه بیشتر مادرِ فاتک و رسول، که حالا دیپلمش را گرفته بود، خوشحال بودند. افسوس که پدرِ فاتک، که دو سال پیش از این ماجرا فوت کرده بود، دیگر زنده نبود تا ببیند دخترش دکتر شده.

زیبا ب فاتک ایگو: مهرانیگز خیلی دلی شخاسته بیاتن ولی بخاطر دوتا چوکون کوچکش نی تونست از دبی بیاتن. و توضیح ایداد که مهرانگیز با یکی از فامیلون خو تو دبی عروسی ایکردن و وضعی توپن. فاتک متوجه بو که زیبا هم یک تا پُس جون ایهستن چون خیلی دلی شواسته که یک تا دخت و یک تا پس ایبشت. زیبا جلو مهمونن ایگفت: آفرین ب فاتک، باعث افتخار مایی، ثابت اتکه که دخت بندری با همه محدودیتون که ایهستن اگه بخواد اتونت ب همه جا برسه. فاتک تکیه ایداد ب شو خو و ایگو: البته بشرطی که مَردِش دَرک ای بکنت!

زیبا به فاتک گفت: «مهرانگیز خیلی دلش می‌خواست بیاید، ولی به خاطر دو بچهٔ کوچکش نتوانست از دبی بیاید.» و توضیح داد که مهرانگیز با یکی از فامیل‌هایش در دبی عروسی کرده و وضعش توپ است. فاتک دید که زیبا هم یک پسر قشنگ دارد، چون خیلی دلش می‌خواست یک دختر و یک پسر داشته باشد. زیبا جلوی مهمان‌ها گفت: «آفرین به فاتک! باعث افتخار مایی؛ ثابت کردی که دختر بندری با همهٔ محدودیت‌هایی که دارد، اگر بخواهد می‌تواند به همه جا برسد.» فاتک به شوهرش تکیه داد و گفت: «البته به شرطی که مردش درکش کند!»

زیبا واخنده ب پژمان ایگو: پَ حالا دگه وختشن که حسابی ب فاتک درک بکنی و چن تا چوک براش درست بکنی؟ پژمان ایپرسی : چی گفتی؟ فاتک ایگو: میگه چن تا بچه... پژمان جواب ایدا: باید حتما بندری یادم بدی. زیبا ایگو: اول چوک درست بکن بعد بندری یاد بگیر و همه شو زیر خنده. پژمان دومرتبه واخنده ایگو: ما تصمیم گرفتیم تا فاتک درسش تموم نشده بچه دار نشیم. زیبا ایگو: خو حالا که تموم شد دگه. پژمان دستی ب پشت فاتک ایکشی و ایگو: نه تموم نشده، فاتک میخواد جراحی بخونه...

زیبا با خنده به پژمان گفت: «پس حالا دیگر وقتش است که حسابی فاتک را درک کنی و چند تا «چوک» برایش درست کنی!» پژمان پرسید: «چی گفتی؟» فاتک گفت: «میگه چند تا بچه...» پژمان جواب داد: «باید حتماً بندری یادم بدی.» زیبا گفت: «اول بچه درست کن، بعد بندری یاد بگیر!» و همه زدند زیر خنده. پژمان باز با خنده گفت: «ما تصمیم گرفتیم تا درس فاتک تموم نشده بچه‌دار نشیم.» زیبا گفت: «خب، حالا که تمام شد دیگر.» پژمان دستی به پشت فاتک کشید و گفت: «نه، تموم نشده؛ فاتک می‌خواد جراحی بخونه...»

اسمال: با سپاس از همراهی و همدلی همه شما دختون و چوکون خش بندری و غیر بندری . امیدوارم که امتونسته بشت خدمت کوچکی ب لهجه و گپ و گویش بندری بکنم. به امید روزی که چوکون و دختون بندری به بندری گپ زدن خو افتخار بکنن.

اسمال: با سپاس از همراهی و همدلی همهٔ شما دخترها و پسرهای خوبِ بندری و غیربندری. امیدوارم توانسته باشم خدمت کوچکی به لهجه و زبانِ بندری بکنم. به امید روزی که پسرها و دخترهای بندری به بندری حرف زدنشان افتخار کنند.

گپ و گویش بندرعباسی : با تشکر از اسمال گرامی نویسند ای مجموعه که خیلی هم اعضا استکبال شُوکه و انشالله بازهم اَ نوشته ُون جُون شما استفاده بکنیم

گپ و گویش بندرعباسی: با تشکر از اسمالِ گرامی، نویسندهٔ این مجموعه، که اعضا هم خیلی از آن استقبال کردند؛ ان‌شاءالله باز هم از نوشته‌های زیبای شما بهره ببریم.

نویسنده
اسمال
گویش
بندرعباس
ترجمه
پیشنهادی (نیاز به بازبینی)

با اجازه‌ی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.

یادداشت‌ها

داستان دنباله‌دار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان). قسمت آخر؛

نظرها، ترجمه‌های پیشنهادی و توضیح‌ها

اگر معنی خطی را بهتر می‌دانید یا روایت دیگری شنیده‌اید، این‌جا بنویسید.

نخستین نفری باشید که می‌نویسد

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند.