فاتک (7)
هنوز بررسی نشده این اثر هنوز بهدست مدیر یا استادان هرمزجان بازبینی نشده است.
نوشتهی اسمال 📍 بندرعباس
ترجمهی پیشنهادی — نیاز به بازبینی این ترجمه را گویشوران هنوز بازبینی نکردهاند؛ اگر جایی را بهتر میدانید در گفتوگوی پایین بنویسید.
متن بندری
فاتک ایگفت: یک میلیون و نیم خرج عمل بپی ن. مم فاتک جواب ایداد: اگه
زودته هیش تکرده... و بکیه گپ خو نی نزه. فاتک متوجه منظور مُم خو بو و
ایگو: نادونم بی چه ب دلم کفتن که هیش مه و فیصل سر ناگنت. مم فاتک ایگو:
بر شیطون لهنت بفرست.
از
صدای ترمز و
رد تایر ماشین جلو لحر گرد و دولغ هوند داخل سرا. مم فاتک ایگو: بلن بَه که
فیصل هوند. فاتک با دلخوری نشت سرجا خو. مم فاتک ایگو: بره سرو رو خو بشو.
فاتک بلن بو بدون ایکه سر و رو بشورت یا مود خو شونه بکنت صحرا ره. فیصل
وا دیدن فاتک خنده ایکرد و فاتک نشت بغل دستش. فیصل گازش ایگفت و رسول دوی
ایزه پشت سر ماشین فیصل. رسول با بغض برگشت داخه لحه و لم ایدا کنار مم خو و
ایگو: بی مه واگر خو نی بو. مم فاتک دستی ایکشی رو سر رسول و ایگو: بنین
تا خرما بریز دُرُس بکنم.
فیصل جلو خونه نوسازی ووستاد و ب فاتک اشاره
ای ایکرد که پیاده بشت. فاتک متوجه بو که یک ماشین پژو پرشیا هم جلو خونه
پارکن. فیصل در واز ایکه و فاتک پشت سرش وارد خونه بو. مبل چرمی شیکی که
معلومه نوِن و هنوز پلاستیک دورش شونکنده توی پذیرایی با یک میز شیشه ای
استیل چیده بوده. با چن تا عسلی که بغل مبلون نهاده. یک میز نهارخوری شش
نفره داخه آشپزخونه اوپن قرار ایگفته زیر لامپونی که از سقف آویزونه. به
محض ورود مم فیصل از داخه اتاق هوند صحرا و ایگفت: دیرکردی پسرم؟ فیصل جواب
ایدا: رفتم دنبال فاطی. مم فیصل متوجه فاتک بو و فاتک مجبور بو سلام بکنت.
فیصل دست فاتک ایگفت و ایبرد داخه اتاق و مم فیصل مشغول ور رفتن با دستگاه
کاپوچینو بو. فیصل ایپرسی از تختش خوشت اتات؟ فاتک نشت رو تخت و بیاد دشک
ابری خو کفت که پارچه روش چن جاش پاره بوده و ممی با رشمون ایدوخته. فاتک
از داخه آیینه بخودی نگاه ایکه. مم فیصل جار فیصل ایزه و فیصل در جواب مم
خو ایگو: اومدم مامان. فیصل کولر روشن ایکرد و از اتاق صحرا ره. هانیه هوند
داخه اتاق و با فاتک روبوسی ایکرد و ایپرسی: سرویس دستشویی ش ایتالیایی ن،
یارو شگفته مدل جدیدن تازه وارد امکردن. فاتک که خیلی ب ای چیزون اهمیت
ایناداده همه ش تو فکر بپ و مم خو رسول هسته و پهلو فکر شکرده چطوکا اتونت
توی یه همچو جایی زندگی بکنت وختی خانواده ش کولر هم شونین و مجبورن توی
هوای داغ زیر گرمای پنکه بخوون. هانیه بدون ایکه ب فاتک اهمیت هادیت
دومرتبه ایگو: مه جکوزی بیشته دوست امهه، ولی بشرطی که اتاق خوابش خیلی گپ
بشت. فیصل صدا ایزه بچه ها بیان کاپوچینو بخورین؟ مم فیصل کاپوچینو اینها
جلو هانیه و فاتک و مخصوصا از فاتک ایپرسی بلدی کاپوچینو درست کنی؟ فاتک
خیلی راحت جواب ایدا: نه. مم فیصل دومرتبه ایپرسی کیک اسفنجی چی؟ فاتک:
عمدن ایگو: غیر اسفنجی ش هم بلد نهم و خنده ایکه. هانیه ایگو: مامان منم
بلد نیستم. مم فیصل که کم کم کفری در شهونده جواب ایدا: تو هنوز مجردی ولی
فاطی شوهر داره. هانیه ایگو: هنوز که ازدواج نکردن مامان. مم ش جوابش ایدا:
خب از حالا باید یاد بگیره. و از فاتک ایپرسی: غذا چی؟ بلدی غذا درست
بکنی؟ فاتک خیلی ساده ایگو: برنج و خوراک مرغ و هواری بلدم، کاتغ مای هم
بلدم. مم فیصل ایگو: پسرمن آشغال خور نیست. فاتک ایگو: کاتغ مای مگه
آشغالن؟ مم فیصل ایگو از حالا یاد بگیر فارسی صحبت کن چون زشته جلو مهمونا و
فامیل ما بندری حرف بزنی! فاتک تریخ بو و جوابش ایدا: ای همه آدم تو بندر
بندری گپ نزدن یعنی کار بدی نکردن؟ مم فیصل لووِ خو ایجوت و ایگو: بما
مربوط نین بقیه چه اکنن ولی تو فامیل ما کسی بندری حرف نازنت. فاتک احساس
ایکه با زور شواتن گپ زدن فاتک عوض بکنت. فاتک خیلی جا ایخورد وختی مم فیصل
ایگو: بعدازظهرها که بیکاری برو کلاس آشپزی، شیرینی پزی یاد بگیر. فیصل
احساس ایکه که وضع ممکنن خراب بشت دست فاتک ایگفت و ایگو: مامان می خوام
اون یکی اتاقو ب فاطی نشون بدم و رفتن توی اتاقی که فیصل شگفته مال مهمونن.
فاتک نگاهی ب پرده ون گرون کیمت اتاق ایکرد و غصه ش ایگفت که پنجره اتاق
خونه شو با روزنامه پوشونده بوده. تلفن فیصل زنگ ایخورد و فیصل از اتاق ره
صحرا. فاتک صدای جر و بحث هانیه و مم خو ششنوت و گوش خو تیزه ایکه. مم فیصل
عمدا بلن بلن گپ شزده. شاید شخاسته فاتک بشنوتن. هانیه شگفته: یواشتر
مامان. مم فیصل جوابش ایدا: من باید از همی الان این دختره گدا و گشنه رو
ادب کنم، چقدر پر روست، بذار عروسی کنه بهش میگم اون بابای لنگی شو و
خانواده چرک شو حق نداره بیاره اینجا، آبروریزیه. هانیه با التماس شگفته:
مامان بس کن ترو خدا زشته گناه داره. فاتک همه چی ششنوت. ره کنار پرده و با
روسری خو خرس چهم خو پاک ایکرد. از همه چی بدی هوند. از خودی از خانوادش
از زندگی ش، از آدمون دور و برش. هرکاری شکرده ایناتونسته جلو خرس خو بگنت.
تصمیم ایگفت بریت صحرا و ب مم فیصل بگیت مگه شما کی ن که بخو حک ادی
ایطوکا درباره بپ و مم و خانواده مه گپ بزنی، شخاسته غار بزنت که مگه ما چه
مو از شما کمترن؟ اگه شما پول توهستن ما هم ... فاتک یک لحظه پی خو فکر
ایکرد که چه موهستن؟ یاد محبت تون ممی کفت. یاد مهربونی بپی کفت. یادی هوند
که بپ ش هیچوخت حاضر نین دروغ بگیت. تا حالا سرکسی کلاه نینهادن، پول کسی
اینخوردن. ممی هیچوخت پشت سر کسی گپ نازنت. فاتک خیلی خوشحال بو. بخودی
ایگو: ما فخیریم ولی خیلی چیزون موهستن که شما تونین. بعد یه نگاهی به سر و
وضع خو ایکرد و ایگفت: ولی آدمو فکت به ظاهر آدم کار شوهه و از ای چیزونی
که ما موهستن خبر شونین... ادامه ایهه
ترجمهی فارسی پیشنهادی
فاتک گفت: «خرج عمل پدرم یک میلیون و نیم است.» مادرش جواب داد: «اگر زودتر عروسی کرده بودی...» و بقیهٔ حرفش را نزد. فاتک منظور مادرش را فهمید و گفت: «نمیدانم چرا به دلم افتاده که عروسیِ من و فیصل سر نمیگیرد.» مادر فاتک گفت: «بر شیطان لعنت بفرست.»
صدای ترمز آمد و از ردِ تایرِ ماشین جلوی خانه، گرد و خاک آمد توی حیاط. مادر فاتک گفت: «بلند شو که فیصل آمد.» فاتک با دلخوری سر جایش نشست. مادرش گفت: «برو سر و رویت را بشور.» فاتک بلند شد و بیآنکه سر و رویش را بشوید یا مویش را شانه کند رفت بیرون. فیصل با دیدن فاتک خندید و فاتک کنارش نشست. فیصل گاز داد و رسول پشت سر ماشین فیصل دوید. رسول با بغض برگشت توی خانه، کنار مادرش لم داد و گفت: «مرا با خودش نبرد.» مادر فاتک دستی روی سر رسول کشید و گفت: «بنشین تا خرمابریز درست کنم.»
فیصل جلوی خانهای نوساز ایستاد و به فاتک اشاره کرد که پیاده شود. فاتک دید که یک پژو پرشیا هم جلوی خانه پارک است. فیصل در را باز کرد و فاتک پشت سرش وارد خانه شد. مبل چرمیِ شیکی که معلوم بود نو است و هنوز پلاستیک دورش را نکنده بودند، با یک میز شیشهای استیل در پذیرایی چیده شده بود، با چند عسلی که کنار مبلها گذاشته بودند. یک میز ناهارخوری ششنفره هم در آشپزخانهٔ اُپن، زیر لامپهایی که از سقف آویزان بود، قرار داشت. به محض ورودشان، مادر فیصل از اتاق بیرون آمد و گفت: «دیر کردی پسرم؟» فیصل جواب داد: «رفتم دنبال فاطی.» مادر فیصل متوجه فاتک شد و فاتک مجبور شد سلام کند. فیصل دست فاتک را گرفت و او را به اتاق برد و مادر فیصل مشغول ور رفتن با دستگاه کاپوچینو شد. فیصل پرسید: «از تختش خوشت میآید؟» فاتک روی تخت نشست و یاد تشک ابری خودشان افتاد که پارچهٔ رویش چند جا پاره شده بود و مادرش با نخ دوخته بود. فاتک توی آینه به خودش نگاه کرد. مادر فیصل، فیصل را صدا زد و فیصل در جواب مادرش گفت: «اومدم مامان.» فیصل کولر را روشن کرد و از اتاق بیرون رفت. هانیه آمد توی اتاق، با فاتک روبوسی کرد و گفت: «سرویس دستشوییش ایتالیاییه؛ یارو میگفت مدل جدیده، تازه وارد کردهایم.» فاتک که اصلاً به این چیزها اهمیت نمیداد، همهاش در فکر پدر و مادرش و رسول بود و با خودش فکر میکرد چطور میتواند در چنین جایی زندگی کند، وقتی خانوادهاش کولر هم ندارند و مجبورند در هوای داغ زیر باد پنکه بخوابند. هانیه بیآنکه به فاتک اهمیت بدهد دوباره گفت: «من جکوزی را بیشتر دوست دارم، ولی به شرطی که اتاقخوابش خیلی بزرگ باشد.» فیصل صدا زد: «بچهها، بیاین کاپوچینو بخورین!» مادر فیصل کاپوچینو را جلوی هانیه و فاتک گذاشت و مخصوصاً از فاتک پرسید: «بلدی کاپوچینو درست کنی؟» فاتک خیلی راحت جواب داد: «نه.» مادر فیصل دوباره پرسید: «کیک اسفنجی چی؟» فاتک عمداً گفت: «غیراسفنجیاش را هم بلد نیستم» و خندید. هانیه گفت: «مامان، منم بلد نیستم.» مادر فیصل که کمکم داشت کفری میشد جواب داد: «تو هنوز مجردی، ولی فاطی شوهر داره.» هانیه گفت: «هنوز که ازدواج نکردن، مامان.» مادرش جوابش را داد: «خب از حالا باید یاد بگیره.» و از فاتک پرسید: «غذا چی؟ بلدی غذا درست کنی؟» فاتک خیلی ساده گفت: «برنج و خوراک مرغ و هواری بلدم، خورش ماهی هم بلدم.» مادر فیصل گفت: «پسر من آشغالخور نیست.» فاتک گفت: «مگر خورش ماهی آشغال است؟» مادر فیصل گفت: «از حالا یاد بگیر فارسی صحبت کنی، چون زشته جلوی مهمونا و فامیل ما بندری حرف بزنی!» فاتک دلخور شد و جوابش را داد: «این همه آدم که در بندر بندری حرف میزنند، یعنی کار بدی میکنند؟» مادر فیصل لبش را گزید و گفت: «به ما مربوط نیست بقیه چه میکنند، ولی در فامیل ما کسی بندری حرف نمیزند.» فاتک احساس کرد که میخواهند بهزور طرز حرف زدنش را عوض کنند. فاتک خیلی جا خورد وقتی مادر فیصل گفت: «بعدازظهرها که بیکاری برو کلاس آشپزی، شیرینیپزی یاد بگیر.» فیصل احساس کرد ممکن است اوضاع خراب شود؛ دست فاتک را گرفت و گفت: «مامان، میخوام اون یکی اتاقو به فاطی نشون بدم.» و رفتند به اتاقی که فیصل میگفت مال مهمان است. فاتک نگاهی به پردههای گرانقیمت اتاق انداخت و غصهاش گرفت که پنجرهٔ اتاق خانهٔ خودشان را با روزنامه پوشانده بودند. تلفن فیصل زنگ خورد و فیصل از اتاق بیرون رفت. فاتک صدای جر و بحث هانیه و مادرش را میشنید و گوشهایش را تیز کرد. مادر فیصل عمداً بلندبلند حرف میزد؛ شاید میخواست فاتک بشنود. هانیه میگفت: «یواشتر مامان.» مادر فیصل جوابش را داد: «من باید از همین الان این دخترهٔ گدا و گشنه رو ادب کنم. چقدر پررو است! بذار عروسی کنه، بهش میگم حق نداره اون بابای لنگیاش و خانوادهٔ چرکش رو بیاره اینجا؛ آبروریزیه.» هانیه با التماس میگفت: «مامان، بس کن، تو رو خدا؛ زشته، گناه داره.» فاتک همه چیز را میشنید. رفت کنار پرده و با روسریاش اشک چشمش را پاک کرد. از همه چیز بدش آمد: از خودش، از خانوادهاش، از زندگیاش، از آدمهای دور و برش. هر کاری میکرد نمیتوانست جلوی اشکش را بگیرد. تصمیم گرفت برود بیرون و به مادر فیصل بگوید: «مگر شما کی هستید که به خودتان حق میدهید اینطور دربارهٔ پدر و مادر و خانوادهٔ من حرف بزنید؟» میخواست فریاد بزند که: «مگر ما چهمان از شما کمتر است؟ اگر شما پول دارید، ما هم...» فاتک یک لحظه پیش خودش فکر کرد که ما چه داریم؟ یاد محبتهای مادرش افتاد، یاد مهربانی پدرش افتاد. یادش آمد که پدرش هیچوقت حاضر نیست دروغ بگوید؛ تا حالا سر کسی کلاه نگذاشته و پول کسی را نخورده است. مادرش هم هیچوقت پشت سر کسی حرف نمیزند. فاتک خیلی خوشحال شد و به خودش گفت: «ما فقیریم، ولی خیلی چیزها داریم که شما ندارید.» بعد نگاهی به سر و وضع خودش انداخت و گفت: «ولی آدمها فقط با ظاهر آدم کار دارند و از این چیزهایی که ما داریم خبر ندارند...» ادامه دارد.
- نویسنده
- اسمال
- گویش
- بندرعباس
- ترجمه
- پیشنهادی (نیاز به بازبینی)
با اجازهی نویسنده در هرمزجان منتشر شده است. حقوق اثر نزد اسمال است.
یادداشتها
داستان دنبالهدار «فاتک» (فاطمه، دختر بندری، بیمارستان، دکتر پژمان)؛
نخستین نفری باشید که مینویسد